دفتر

   نشر

 آثار

دانشجویان

ایران

باران

 نخستین کتاب شعر دانشجویان ایران

گردآوری: سازمان دانشجویان جهاددانشگاهی مشهد - چاپ   اول - سال 1382 - تيراژ 3000 ? چاپخانه گلنشر/حافظ -498 صفحه - قيمت 30000 ريال- رقعی.

 

معرفی کتاب

نخستين كتاب شعر دانشجويان ايران به‏دنبال فراخوان شعر سال 1380 ، بيش از 4000 قطعه شعر از سراسر دانشگاههاي كشور در جهاددانشگاهي مشهد گرد آمد. چندي از شاعران نامدار معاصر به‏ نامهاي منوچهر آتشي، محمدعلي سپانلو، محمدعلي بهمني، عليرضا قزوه و عبدالجبار كاكايي به گزينش اشعار پرداخته و نهايتاً كتاب حاضر شكل گرفت. در اين كتاب اشعار زيبايي از 126 شاعر دانشجو آمده است كه همگي حاكي از زايش ذائقه‏اي نو در ادبيات معاصر مي‏باشند. اكثر اين اشعار حاوي افكار و عواطفي ظريف مي‏باشند كه در قالبي ساده و صميمي بيان شده ‏اند.

 

فهرست مطالب

1- برگزیدگان شعر نو: اشعار 60 دانشجوی شاعر

2- برگزیدگان اشعار کلاسیک (غزل): اشعار 57 دانشجوی شاعر

3- قالبهای متفرقه: اشعار 9 دانشجوی شاعر

 

بچه ها تخته سیاه است، سه نقطه سر سطر

گفتنش وای! گناه است، سه نقطه سر سطر

بچه ها! دیکته تان را بنویسید شما

که خدا پشت و پناه است ، سه نقطه سر سطر

بنویسید دراز است شب و پتجره کور

دخترک عاشق ماه است ، سه نقطه سر سطر

بنویسید پدر در پی افسانه نان

پسرک چشم به راه است ، سه نقطه سر سطر

کاسه ها خالی خالی، دل شب سنگی و سخت

سهمشان تکه ی آه است ، سه نقطه سر سطر

بنویسید که امسال زمستان یخ یخ

مرد بی شال و کلاه است ، سه نقطه سر سطر

سرخی صورتش از سیلی سرما بودست

اشک یخ بسته گواه است ، سه نقطه سر سطر

مانده خاکستر صد عاطفه بر سینه ی خاک

فصل امراض گیاه است ، سه نقطه سر سطر

بنویسید نخ وصله تباه است، سریع!

خب، نوشتید تباه است؟ سه نقطه سر سطر

چرک هر بیت غزل مانده بر اندام زمین

آسمان گرم نگاه است ، سه نقطه سر سطر

بنویسید ببار ای همه آبی ابر...

رنگ این تخته سیاه است ، سه نقطه سر سطر

آرش نصرت الهی-دانشگاه آزاد اسلامی زنجان

 

گرفت از ابری چشمت دوباره تا باران

شروع شد غزل تازه ی تو با باران

همیشه چشم تو باید همین هوا باشد

... و آفتاب چرا نه؟ ... چرا ... چرا باران؟

همیشه اول هر نامه ای که می خوانم

نوشته ای که به نام پس از خدا باران

... و اعتراف بکن اینکه نامه هایت را

به قلب عاشق من می نوشتی یا باران؟

چه چیز هر دوی ما را اسیر و عاشق کرد؟

تو را صدای نفسهای من، مرا باران

اگرچه یخ زده دستم، چقدر می چسبد

در این غروب طلایی در این هوا باران

تو ایستادی و من گرم حرفهای خودم

... به اشتباه صدایت زدم: بیا باران!

مرضیه فریدی مجیدی-دانشگاه علوم پزشکی همدان

 

عزیز دل!

مرگ سراغ ما نمی آید

ایستاده ایم پشت این پنجره که بی واهمه باران می بارد

تا ابد گریه می کنیم

و پسرهامان به سیگارهاشان عمیقتر پک می زنند

تا بزرگتر باشند

و ریه های تو را جز نفسهای من نیالوده است

و دخترهامان جنین تخیل خویش را سقط می کردند

و تو روح مرا بارور می کردی

و تو ایستاده بودی بر ایوان

و از چشمهایت

افسون و گل شمعدانی و مهتاب می بارید

من در چشمهای تو پرسه می زدم،

ایمان داشتم که هیچگاه دوستم نخواهی داشت

عزیز دل! مرگ سراغ من نمی آید

نشسته بودم پشت میز و مشقهای تو را می نوشتم

می دانستم تو در خامی این روزهای مردد

گم می شوی

و گاه گاه می آیی در حوض انگشتانم

کلید و ستیزه می ریزی

و در خلسه ای، ما ، جراحتهامان را بر هم افشاء می کنیم

....ادامه دارد

زینب مسلم زاده - دانشجوی زبان انگلیسی دانشگاه فردوسی

 

در آینه مطبوعات

روزنامه خراسان - شماره 15684 - سه شنبه 29/7/1382 - صفحه 12

روزنامه ایران - دوشنبه 12/8/1382 - صفحه 15


درباره کتاب نظر بدهید


ارسال پستی کتاب

برگشت

دریافت اطلاعاتی از تازه های کتاب