دفتر

   نشر

 آثار

دانشجویان

ایران

 

گوهران

 نخستین کتاب داستانهای کوتاه دانشجویان ایران

به انتخاب دکتر شادمان شکروی، دکتر اندیشه قدیریان و محسن عباسی 

Goharan, First Book of Iranian Students Short Stories

گردآوری: سازمان دانشجویان جهاددانشگاهی مشهد - چاپ   اول - سال 1383 - 188 صفحه - قيمت 10000 ريال- رقعی.

 

معرفی کتاب

امروزه در سراسر جهان داستان کوتاه و داستان کوتاه کوتاه قالبهای تخصصی و هنری به شمار می آیند و نویسندگی خلاق و ارتباط  آن با سایر علوم بسیار مورد توجه است ولی متاسفانه در کشور ما هنوز جایگاه اصلی و اساسی خود را نیافته و بیشتر در حد تفنن یا سرگرمی مطرح می باشد. بدیهی است یگانه راه برون رفت از شرایط امروز و ایجاد جنبشهایی ثمر بخش برای ترویج و گسترش این گونه های ادبی توجه مراکز دانشگاهی بدانهاست چرا که دانشگاه به علت بافت ویژه علمی و نگرشهای تخصصی می تواند غنی ترین منبع آموزش و حمایت از این گونه های ادبی باشد.

بنابراین جهاد دانشگاهی مشهد در فراخوانی نویسندگان جوان دانشجو را به خلق آثاری در این دو قالب تشویق نمود و استقبال کم نظیر دانشجویان و شرکت فعال آنها در این فراخوان به گونه ای بود که نزدیک به هزار داستان از سراسر کشور به دستمان رسید. ارزیابی داستانها در شش محور انجام گرفت عبارت بودند از: غنای درون مایه ای داستان، غنای ساختاری داستان، دشواری انتخاب موضوع، دشواری پرداخت داستان، استعداد ذاتی نویسنده و رعایت قواعد نگارش و ویرایش.

درباره هر یک از این ملاکها و نمای کلی آنها در آثار دانشجویی رسیده سخن فراوان است ولی با توجه به مجال اندک فعلی تنها به این نکته بسنده می نماییم که اغلب دانشجویان ما از استعداد ذاتی برخوردارند و در برخی از آثار ایشان نبوغ و درخشش های ذهنی مشهود و بارز است...

فهرست نامهای دانشجویان نویسنده

 

آسمان بادکنکی

مینا حق مقدم (کارشناسی مهندسی کامپیوتر)

کلاغ پر! گنجشک پر!

انگشت نحیف و لاغری همراه با انگشت زمخت پدرش با هر کلامی می رفت تا اوج دیده هایش و بعد با فرودی دلنشین روی زمین می نشست.

?بادکنک اون آقاهه هم پر. اوناهاش اون بادکنک فروشه!?

بادکنک سفید رفت و توی هیاهوی جمعیت گم شد. یک نفر توی پارک نگاهش خیره به آسمان ماند، در حالی که سرنگی در دستش جا خوش کرده بود.

?بابا بابا! اون آقاهه هم پر!...?

 

شلیک

عمران خرم آبادی (کارشناسی الکترونیک)

حس می کنم چیزی میان نیزارها تکان می خورد. دقیقتر نگاه می کنم. آنقدر هوا روشن نیست تا تشخیص بدهم آدم است یا حیوان. توی کوله پشتی دست می کنم و دوربین مادون را در می آورم. با دوربین نگاه می کنم. دو دست و دو پا. یک آدم است. اسلحه را برمی دارم. دوربین را سوار می کنم. اسلحه را از ضامن خارج می کنم. بی صداتر از همیشه گلنگدن را می کشم. دید می گیرم.

?نفس حبس، مگسک وسط مربع دوربین، زیر خال سیاه، آتش!?

نمی دانم چه کسی را کشته ام، حتی نمی دانم چرا، شاید دستور است.


درباره کتاب نظر بدهید


ارسال پستی کتاب

برگشت

دریافت اطلاعاتی از تازه های کتاب