|
پیرامون کتاب سوسیوبیولوژی:تلفیق نوین
مجید لباف خانیکی مجری جلسه در ابتدای نشست ضمن ارائه مقدمهای درباره اهمیت
کار ویلسون گفت: اسکلت کتاب سوسیوبیولوژی این نظر است که انسان و طبیعت او
نتیجه تکامل ژنتیکی اوست، این پروسه از بیشهزارهای آفریقا شروع شده و تا دوره
پالئولیتیک پیشآمده است و پس از آن نقش فرهنگ اندک اندک به این پروسه افزوده
میشود. این ایده مورد انتقاد دوگروه مارکسیستها و فمنیستها قرار گرفت، به این
دلیل که این ایده را کانسرواتیو و محافظهکارانه میدانند، چرا که وقتی ما باور
کنیم طبیعت انسان نتیجه تکامل ژنتیکی اوست، بسیاری از ساختارها و نهادهای
موجود را اجتنابناپذیر فرض خواهیم کرد. به این معنی که اگر طبقات و جنسهایی
بر طبقات و جنسهای دیگر تفوق، اشراف و اتوریته دارند کاری جز پذیرش وضعیت
موجود نمیتوان انجام داد. ادوارد ویلسون البته توانسته سال به سال در دفاع از
نظریه سوسیوبیولوژی موفقتر باشد و به انتقادات پاسخ بگوید چرا که به هیچ وجه
نقش فرهنگ را نادیده نمیگیرد و در تبیین واقعیت انسان، فرهنگ را هم سهیم
میداند. صاحبنظران اهمیت اصلی این رشته یعنی سوسیوبیولوژی را، ارائه دیدگاهی
کامل و جامع نسبت به طبیعت انسان میدانند. ما ناچاریم معارفمان را طبقه بندی
کنیم یعنی از زاویهی علوم انسانی و یا علوم تجربی به آن نزدیک شویم ولی چیزی
که در عالم واقع وجود دارد این نیست؛ یعنی این طبقهبندیها همه قراردادی است
و واقعیت انسان واقعیتی است یکپارچه و بسیط، لذا ادوارد ویلسون سعی میکند چنین
تعریف همگنی از انسان ارائه دهد و در واقع از روی مرز بین رشتههای علوم
انسانی و علوم تجربی به واقعیت اصلی انسان نگاه کند و کتاب آخر او همرسی
رشتههای علمی نام دارد که در آن ادوارد ویلسون زیستشناس وارد حوزه دین و هنر
میشود وتعریفی از فرهنگ ارائه میدهد.
عنوان تلفیق نوین
عبدالحسین وهابزاده سخنان خود را یا توضیحاتی درباره تاریخ نظریه سوسیوبیولوژی
آغاز کرد و گفت: ?ویلسون به تأسی از داروین که خود را مرید او میداند مبحث
سوسیوبیولوژی را در یک سهگانه پشت سر هم بسط داده است ابتدا در کتاب اجتماع
حشرات بحث چگونگی سازمانیابی اجتماعات، و در فصل آخر این مسأله را که در
آینده سوسیوبیولوژی ممکن است تبدیل به یک رشته شود و کتاب سوسیوبیولوژی که در
آن مفصل درباره ساختار اجتماعات، قوانین حاکم بر آن و گونههای اجتماعی صحبت
میکند و در فصل آخر که به سوسیوبیولوژی انسان میپردازد و در کتاب سوم به نام
درباره طبیعت انسان بحث سوسیوبیولوژی انسان را بسط میدهد.?
وی با اظهار اینکه ویلسون در به کار بردن واژه تلفیق نوین در عنوان کتاب اصرار
دارد، به پیش زمینهای که این عنوان دارد اشاره کرد: ?در دهه سی پیشرفتهای
شاخههای ژنتیک و زیست شناسیجمعیت موجب اصلاحاتی در زمینه تکامل داروینی شد
و کسانی مثل مایر، آیالا، دوبژانسکی، فیشر، هالدین و غیره تصحیحاتی در این
زمینه انجام دادند و تفکر جمعیتی و محوریت ژن را وارد بحث داروین کردند و به
این ترتیب تصویر جدیدی از داروینیسم ارائه شد که عنوان سنتز جدید را بر آن
گذاشتند. منظور ویلسون از انتخاب عنوان سنتز جدید این است که سوسیوبیولوژی
سنتز جدیدی است از نظریه داروین و به این ترتیب اهمیت موضوع را یادآور میشود.
تعریف او از سوسیوبیولوژی، مطالعه نظاممند جوامع و رفتارهای اجتماعی به
اضافهی زیرساختهایی که این رفتارها را به وجود میآورند میباشد و حیطه
سوسیوبیولوژی را همه اجتماعات، از تک سلولیها تا انسان میداند. در مرحلهای
که کتاب نوشته شده او بیشتر به جوامع اولیه انسان و اجتماعات بومی امروزی
میپردازد و ابراز امیدواری میکند که جامعهشناسی نیز در نهایت وارد دیسیپلین
نوداروینی شده و از این طریق انسان امروزی را مورد بررسی قرار دهد. او در 1975
پیشبینی میکند که رفتارشناسی و اتولوژی که مطالعه رفتار موجودات در محیط
طبیعیشان است؛ در یک سو به وسیله علوم اعصاب و در سوی دیگر توسط سوسیوبیولوژی
هضم شود و این علوم از بین بروند و امیدوار است که علوم اجتماعی مانند
جامعهشناسی، اقتصاد، روانشناسی و ? هم در نهایت در دیسیپلین جدید ادغام
شوند.?
?ویلسون از قول لونتین که رقیب سرسخت اوست نکتهای را یادآوری میکند که در
این مورد با او هم عقیده است و آن اینکه: جوهر انتخاب طبیعی، شکلها و فرمهای
مختلفی است که یک صفت به خود میگیرد باقی آنچه که میماند همه زیستشناسی
ملکولی است. اینکه چقدر از پیشبینیهای او درست درآمده، امروز بعد از بیست و
هفت سال میشود راجع به آن صحبت کرد.?
تأثیر نظریه سوسیوبیولوژی بر علوم دیگر
مترجم کتاب سوسیوبیولوژی درباره تأثیر این کتاب بر علوم دیگر اذعان داشت: ?در
زمینه بومشناسی رفتار و اکولوژی رفتار که با الهام از سوسیوبیولوژی و با
محوریت ژن شکل گرفته، امروز شاخه پرباری از زیستشناسی است که رفتارهای هر
موجود زندهای را بر بستر زیستگاه و شیوهی معیشتش و مسائلی که این شیوهها
برای او پیش میآورند بررسی میکند. این شاخه همچنین بر مردمشناسی تاثیر
فراوان گذاشته و امروزه مردمشناسان بر پایه دیسیپلین سوسیوبیولوژی مطالعات
مردمشناسی را انجام میدهند. حتی چند سال پیش یکی از اقتصاددانان به خاطر
استفاده از نظریه بازیها که یکی از محورهای اصلی سوسیوبیولوژی است جایزه نوبل
گرفت. همچنین روانشناسی تکاملی که خود شاخهای از سوسیوبیولوژی است و در این
رشته کارهای بسیار زیادی در دهه اخیر انجام گرفته، مثلا کارهای توبی و کاسمید
که روانشناسان برجستهای هستند، روانشناسی امروزی را شاخهای از زیستشناسی
میدانند و کارهای پینکر در این زمینه که معروفترین آنها "لوح محفوظ" است و
همینطور کارهای کارت رایت و دیگران که همه با الگو گرفتن از این دیسیپلین جدید
مطالعات روانشناسی را پیشگرفتهاند.
یکی دیگر از شاخههای متأثر از سوسیوبیولوژی، مطالعه تطبیقی نخستیهای عالی با
انسان و شناخت برخی از رفتارهای پیچیدهی انسانی به کمک یافتههایی است که از
این نخستیهای عالی بدست میآید. بیش از یک ربع قرن است که شروع شده، مطالعات
مفصل روی شامپانزه، کارهای خانم جین گدال، روی گوریل کار دایان فوسی و دیگران،
روی لمورها کار الیسون جولی، و همینطور کارهایی که در آزمایشگاه انجام شده مثل
کارهای خانم سوسویج رامبو روی بونوبو؛ تمام این کارهای درازمدت از نظر
شناساندن این نخستیهای عالی و قرابتهایی که با رفتار انسانی دارند بسیار با
ارزش بودند.
وهابزاده با اشاره به تمایل همیشگی مردمشناسان و جامعهشناسان به ترسیم مرز
میان انسان و حیوان و قایل شدن صفات اختصاصی مانند تکلم، تفکر انتزاعی، اخلاق
و زبان نمادین برای انسان گفت: ?کارهای فرانس دیوال در مورد مبانی اخلاق در
نخستیهای عالی، از آن جمله کتاب نیک سرشت او و یا تحقیقات روی تفکر انتزاعی
در شامپانزه و بونوبو، اگر چه به طور ابتدایی و مختصر و نیز تحقیق در مورد رقص
شکمجنبان زنبورها به عنوان زبان نمادین آنها برای انتقال اطلاعات، همه نشانگر
این است که این ویژگیها تنها به انسان اختصاص ندارند. و آخرین سنگری که باقی
مانده بود چیزی بود که لوی اشتراوس مطرح کرد و آن اینکه انسان تنها موجودی است
که زنای با محارم را انجام نمیدهد، یعنی با مادر خود جفتگیری نمیکند. اما
مطالعات درازمدت روی بونوبو و شامپانزه نشان داد که آنها نه تنها با مادر
جفتگیری نمیکنند بلکه جلوی زنای با خواهر و برادر از طریق شیوههایی در
انتخاب جفت و تدابیر برونهمسری گرفته میشود.
وی با بیان اینکه ?زیستشناسان امروزه همعقیدهاند که انسان یگ گونه است
-گونهی هوموساپیینس- یکی در میان دیگران، اگرچه که یک گونهی متکامل است و
میشود با همان متدولوژی که هر جانور دیگری را مطالعه میکنیم انسان را هم
مطالعه کنیم?، دربارهی پیشینهی تحقیقات زیستشناختی روی انسان گفت: ?پیشتاز
این مطالعات در اوایل دهه شصت موریس است و اولین بار او گفت که ?من انسان را
هم یک جانور میبینم مثل همه جانوران دیگر و به عنوان یک جانورشناس انسان را
هم تیول خودم میدانم برای مطالعه?؛ در آن زمان به موریس بسیار تاختند، بسیاری
از انتقادات هم منطقی بود به علت اینکه در آن زمان اطلاعات راجع به انسان اندک
بود؛ به عنوان مثال ما تا دهه پنجاه حتی از زیستشناسی تولیدمثل انسان چیز
زیادی نمیدانستیم و اولین مطالعات اختصاصی در این زمینه در دهه شصت شروع
میشود و حیرت انگیز است که ما درباره مگس سرکه آنقدر اطلاعات داشتیم ولی در
مورد گونه خودمان چیزی نمیدانستیم.?
وظیفه سوسیوبیولوژی
وهابزاده ادامه داد:
'ویلسون وظیفه سوسیوبیولوژی را پیشبینی سازمان اجتماعی
یک جمعیت مشخص میداند با استفاده از اطلاعات آماری جمعیت، نظیر تراکم و ساخت
جنسی و سنی جمعیت ودیگر دادههای دموگرافیک و اطلاعاتی که از ژنتیک جمعیت نظیر
میزان کافی سیلان ژن و اندازه مناسب جمعیت برای حفظ هویت جمعیتی و میزان تبادل
ژن با جمعیتهای همسایه بهدست میآید و با توجه به محدودیتهای رفتاری که یک
گونه به دلیل میراثی که از گذشتگان دارد. او خود میگوید اگر بتوانیم در تحلیل
رفتار اجتماعی یک گله میمون و یک کلنی موریانه یک متدولوژی واحد و مجموعه ای از
پارامترهای یکسان بکار ببریم، به سوسیوبیولوژی دستپیدا کردهایم. با اینکه از
کلنی موریانه تا یک نخستی عالی راه درازی وجود دارد ولی هر دو اینها در
خصوصیات زیر مشترکند:
هر دو یک قلمرو واحد را اشغال می کنند و سعی در دفاع آن دارند.
با حرکات نمادین ارتباط برقرار میکنند.
بین اعضا و غیر اعضا تمایز قایل میشوند.
بین آنها رابطه خویشاوندی برقرار است.
دارای یک نوعی تقسیم کار به صورت کاستی یا تعریف نقش دارند.
جزییات سازمان اجتماعی در یک پروسه تکاملی در جهتی پیش رفته که بر میزان همکاری
و فداکاری اعضا اضافه شود
مروری برعناوین کتاب
ویلسون با مقدمهای جنجالی آغاز میکند و با نقل قولی از کامو که میگوید تنها
پرسش فلسفی محوری که پیش روی انسان نهاده شده خودکشی است که البته انسان
نتوانسته پاسخی به آن بدهد و ویلسون با این نظر مخالفت میکند، به دلیل اینکه
خودآگاه انسان به وسیله فورانهای عاطفی که از مراکز زیرین مغزش یعنی
هیپوتالاموس و دستگاه کناری یا لیمبیک میآید تحت تأثیر قرار میگیرند و
خودآگاه به وسیله این هیجانات و عواطف هم ساخته میشود و هم به وسیله آن کنترل
و مهار میشود، پس ویلسون پرسش فلسفی را به این صورت برمیگرداند که
هیپوتالاموس و لیمبیک که مراکزی هستند که مورد مشورت فیلسوف قرار گرفتهاند،
خود به وسیله چه به وجود آمدهاند؟ جواب یک زیستشناس این است که اینها را
انتخاب طبیعی شکل داده است، بنابراین بحث را برمیگرداند به تکامل زیستشناختی
و اینکه اگر چه خودآگاه منگرای فیلسوف همه چیز را در استدلال منطقی میبیند
ولی مراکز عاطفیاش میدانند که این موجود به عنوان یک فرد در روند تکاملی به
چیزی نمیارزد و او صرفا حامل مجموعهای ژن است و تنها ژنها را به پیش میبرد
و تعبیری که داوکینز به کار میبرد این است که انسان حمال ژنهایش است. ویلسون
جمله معروف ساموئل باتلر را که میگوید جوجه شیوهای است برای تخم مرغ که تخم
مرغ تازهای بیآفریند؛ به این شکل تغییر میدهد که موجود زنده شیوهای است که
پیش میگیرد برای ساختن بیشتر و محوریت بحث تکامل سوسیوبیولوژی محوریت ژنی
است. فرد به عنوان یک موجود یگانه زیرمجموعهای تصادفی از ژنهای تشکیل دهندهاش
است که اگر این مجموعه بتواند رفتار موجود را به گونه ای تنظیم کند که این
ژنها را به پیش ببرد و سهم آنها را در مخزن ژنی آینده افزایش بدهد، میماند
در غیر اینصورت اثری از فرد بر جا نخواهد ماند بنابراین ژن است که معین
میکند کدام حمال ژن میتواند بماند و کدام نمیتواند.
در ادامه بحث او به مباحث دیگری که در تکامل اجتماعی اهمیت دارند مثل تهاجم،
چیرگی، سیستم تقسیم کار، نقش، جنسیت، تضاد والدین و فرزندان و ? مصداق آنها
میپردازد و در فصل آخر به انسان میرسد و انسان از ابتدا در محور ذهنی ویلسون
قرار دارد و از ابتدای کتاب که از چهارقله تکامل اجتماعی صحبت میکند قصد دارد
در نهایت به انسان بپردازد. او میگوید ?وقتی خصوصیات اصلی رفتار اجتماعی در
تمام موجودات زنده را از عروس دریایی تا انسان یکباره در نظر میآوریم، با
معمایی روبرو میشویم ابتدا باید توجه داشت سیستمهای اجتماعی در گروههای عمده
موجودات زنده، یکی از پس دیگری به کرات سرچشمه گرفته و به درجات متفاوتی از
تخصص و پیچیدگی رسیدهاند، چهار گروه از موجودات قلهها را در مرتبهای بس
والاتر از سایرین اشغال کردهاند: بیمهرگان کلنیزی، حشرات اجتماعی،
پستانداران غیر انسان و بالاخره انسان. در بحث تکامل مغز در فصل آخر، او عقیده
دارد که تکامل زیستشناختی مغز، اینطور نیست که ژنهایی را به وجود آورده باشد
که برای تمام کیفیتهای فکری انسان از پیش موجودند و او را برای این کارها
مستعد و آماده میکنند و ذهنیتهای مختلف را به او دیکته میکنند؛ بلکه اعتقاد
دارد که تکامل زیستشناختی، صرفا مغز را برای یکسری از رفتارها جهتدار و
یکسویه میکند؛ یعنی او برای برخی رفتارها مستعدتر از بقیه است، نه اینکه او ژن
خاصی دارد برای عصبانیت یا برای کشتن و? و او اینرا در چارچوب تکامل اجتماعی-
ژنتیکی میگنجاند، یعنی زیستشناسی انسان مغز را یکسویه میکند در جهت بهوجود
آمدن فرهنگ و فرهنگ بستری میشود که در آن چهارچوب، تکامل مغز در جهت خاصی به
رشد خود ادامه دهد و اینرا پروسهای دوجانبه میداند و این سازوکار را اپی
ژنتیک نام میگذارد که به معنای آماده شدن ذهن انسانی در فرآیند تکامل برای
بدست آوردن استعدادهای خاص است.ویلسون این فرایند را تکامل همزمان ژن فرهنگ می
داند و آنرا به عنوان آخرین بحث جدی علوم طبیعی می شناسد. این موضوع را دیگران
هم به شکلهای مختلف بیان کردهاند مثلا آیبل آیبسفلد در کتاب اتولوژی انسان
میگوید: قابلیت بازآفرینی جهان واقعی از روی دادههای حسی مبتنی بر نوعی
آگاهی از جهان است، این آگاهی تا حدودی بر پایهی تجربیات فردی است ولی تا
حدودی نیز بر مبنای دستاوردهای فرآیندهای مرتبط با فرآوری دادههاست که ما به
حیث بخشی از سازگاریهای دودمانی خود در اختیار داریم، آگاهی از جهان در این
مورد دوم در طی تکامل صورت گرفته است به عبارت دیگر پیشینی است پیش از تمام
تجربه های فرد اما مطمئنا نه پیش از تمام تجربهها!?
انتخاب زیستگاه
او ضمن اشاره به آخرین بحث کتاب در مورد انتخاب زیستگاه در انسان، گفت: ?ویلسون
به این موضوع در کتاب سوسیوبیولوژی فقط اشارهای گذرا میکند و بعدها در دهه
هشتاد آنرا بسط داده و به صورت کتاب تازهای درمیآورد که سرآغاز یک رشتهی
دیگر در زیستشناسی شده به نام بایوفیلیا که من نام آنرا را زیستگرایی
میگذارم؛ یعنی انسان مثل هر جانور دیگری تمایل به انتخاب زیستگاهش دارد و بر
اساس یک سری بیزاریها و علایق به سمت یک زیستگاه خاص کشیده میشود و انسان به
زیستگاه خاصی که در آن آخرین مراحل تکاملش را انجام داده علاقه دارد. ما
میدانیم که آخرین مراحل تکامل انسان در منطقهای رخ داده که اکولوژیستها به
آن ?ساوان? میگویند، یعنی جایی که درختان با فاصله از هم قرار گرفته و بین
آنها را گیاهان علفی میپوشاند و گاهی کپههایی از بیشههای کوچک و متراکم در
ان دیده میشود و ویلسون معتقد است این زیستگاه که انسان همواره به سمت آن
کشیده میشده، بر علائق، بیزاریها، ترسها وتمایلات او تأثیر ژنتیکی عمیق دارند
و مثلا اگر انسان وارد منطقهای با درختان انبوه شود شروع میکند به قطع
درختان و اگر وارد علفزار شود شروع به کاشت درخت میکند، ولی آنقدر درخت
میبرد که ساوان به وجود بیاورد و آنقدر درخت میکارد که دوباره ساوان شکل
بگیرد، بهترین نمونهی آن پارکها هستند که ما ناخودآگاه ساوان را در آنها
بازسازی میکنیم. این موجود به اینکه یکدفعه در پستیها و بلندیها به یک منظر
تازه برسد و این منظر چشمانداز وسیع داشته وآب در آن دیده شود علاقه فراوان
دارد. بهترین مکانها برای ساخت معابد، آرامگاهها و قصرهای سلاطین از نظر او و
خلاصه هر وقت که او قدرت انتخاب داشته که یک مکان را به عنوان مکان ایدهآل
انتخاب کند، همواره در ستیغ کوهها و مناطق بلند است که بتواند آب و چشمانداز
وسیع در منظر داشته باشد. دستهگلهایی که ما به گورستانها میبریم در واقع یک
نوع بازآفرینی دشت پرگلی است که در آن بودهایم؛ اطراف مشهد هر جا گورهای
قدیمی وجود دارد همه در بالای تپهها و خطالراسها هستند و این اصلا به دلیل
حفاظت از سیلابها نبوده چرا که مثلا در ارتفاعات خواجه نارنج در پارک گلستان
یک ساعت و نیم طول میکشد تا مرده را با قاطر به بالای کوه ببرند، در حالی که
آن پایینتر تپههای کوچکتری هست که خطر سیلاب هم ندارند و این نشان میدهد این
انتخاب بیشتر با مسأله زیباییشناسی مرتبط است.?
پیشزمینههای پیدایش سوسیوبیولوژی
در ادامه وهابزاده به پیشینه تاریخی علم سوسیوبیولوژی پرداخت و گفت: ?محوریت
در سوسیوبیولوژی بحث فداکاری و ایثار است و دو بحث اصلی از ابتدای ارائه نظریه
داروین تا به امروز هنوز وجود دارد. یکی واحد انتخاب طبیعی است، آیا فرد واحد
انتخاب است یا جمع؟، داروین فرد را واحد انتخاب در درون یک گونه میدانست ،
یعنی فردی که بهتر میماند برای منتشر کردن خصوصیات خود در گونه انتخاب
میشود، در دوره جدید با ارائه سنتز جدید و تفکر ژن محور و جمعیت محور گفته شد
که فرد نه در درون گونه بلکه در درون یک جمعیت خاص، واحد مؤثر انتخاب ژنتیک
است ولی بعد از دوره سنتز جدید در دهه شصت، وین ادواردز موضوع انتخاب گروهی را
مطرح کرد و سروصدای زیادی راه انداخت. او در کتابی واحد انتخاب را گروه کوچکی
از افراد که با هم به عنوان یک جمعیت فرعی از یک جمعیت اصلی شناخته میشوند
عنوان کرد. همه موشهایی که در یک کپه کاه زندگی میکنند اگرچه که بخشی از
موشهای آن منطقه هستند ولی عملا میزان ارتباطاتشان با هم زیاد است و این گروه
کوچک درون کپه کاه واحد انتخاب است. وین ادواردز میگوید در انتخاب گروهی چه
بسا که یک صفت برای دارنده آن صفت مضر باشد (به عنوان مثال شجاعت) اما از آنجا
که این صفت برای کل جمع میتواند مفید واقع شود و کل جمع را در وضعیت بهتری
نسبت به سایر گروههای رقیب قرار دهد، باز هم این صفت میتواند باقی بماند. در
حالی که در انتخاب فردی میگوییم اگر صفتی برای فرد مفید نباشد انتخاب نمیشود
چراکه شایستگی ژنی او را پایین میآورد.
او میگوید
جمع تراکم خودش را کنترل میکند و دو نوع نمایش یا تظاهر را در جمع اسم میبرد
یکی تظاهرات اپیگامیک که مربوط به تولید مثلند و دیگری اپیدیکتیک که او دومی
را در ارتباط با کنترل تراکم جمعیت میداند و مثال میزند که سارها در
مانورهایی که بعداز ظهر پیش از خواب میدهند پروازهایی بر فراز جمعیت خود انجام
میدهند که علت آن به دست آوردن تصوری است از تراکم گروه. هر کدام از سارها
باید بداند که گروه جمعیتش خیلی زیاد است و یا جا دارد برای اضافه شدن و این
موجب به وجود آمدن واکنش درخور میشود یعنی اگر جمعیت زیاد باشد تولید مثل
سرکوفته شده تا جمعیت خود را با منابعش در توازن نگه دارد. این مسأله مخالفت
زیستشناسان جمعیت را برانگیخت و به همین دلیل برای سه دهه نظریه انتخاب گروهی
از اعتبار افتاد اما امروز پس از رفع اشکالات، این نظریه دوباره سر برآورده و
برای توجیه بعضی مسائل از آن استفاده میشود. بعد از رد نظریه انتخاب گروهی
کارهای فیشر، هالدین و بعدها داوکینز ودیگران بر روی ژن متمرکز شد و اینکه ژن
عامل اصلی انتخاب است و بقیه چیزها به تبع آن میآیند و میروند و خود ویلسون
هم بر این عقیده است که اگرچه انتخاب در سطوح مختلف صورت میگیرد ولی محوریت
انتخاب با ژن است یعنی اینکه مجموعه ژنهای فرد به گونهای او را در هنگام یک
تصمیمگیری دچار تردید و تزلزل میکنند، آمیختهای بین ترس و خشم، فرار و حمله،
عشق و نفرت؛ و او در این آمیخته به گونهای عمل میکند که در واقع بین مطلوبیت
سطوح مختلف توازن برقرار شود، چرا که یک انتخاب ممکن است برای فرد مفید باشد
اما برای خانواده او نامناسب باشد و برای جمعیتی که آن خانواده جزو آن است خوب
باشد. این مسألهای بود که حل آن با محوریت ژن زمینه را برای پیدایش
سوسیوبیولوژی آماده کرد. مسأله دیگر بحث فداکاری بود که از زمان داروین تا دهه
شصت قرن پیش توضیحی برای آن نداشتیم، چراکه فداکاری به معنای این است که موجود
فداکار باید از شایستگی ژنتیکی خود به نفع دیگران بکاهد و این مسأله با نظریه
انتخاب که میگوید موجوداتی که بهتر عمل میکنند بهتر میمانند و فرزندان
بیشتری از خود به جا میگذارند و ژنهایشان در مخزن ژنی نسلهای آینده به پیش
میرود، در تضاد است و این موضوع معمایی بود که برایش حلی نداشتیم، مثال بارز
آن وجود کاستهای عقیم هستند در کلنیهای حشرات اجتماعی که خود تولید مثل
نمیکنند که برای داروین و دیگران تا دهه شصت مشخص نبود که چرا یک موجود باید
عقیم باشد و فرزندان دیگران را به جای فرزندان خودش پرورش دهد. کارهای فیشر تا
حدودی این مسأله را روشن کرد. اطلاعاتی در این زمینه که خویشاوندی میتواند
توجیه کنندهی مسأله فداکاری باشد وجود داشت اما همیلتون در 1964 در دو مقاله
مفصل به این موضوع میپردازد و نشان میدهد که فقط شایستگی فردی نیست که به پیش
میرود بلکه شایستگی فراگیر میتواند به جای شایستگی فردی بنشیند. شایستگی
فراگیر یعنی شایستگیای که خود فرد دارنده ژن و خویشاوندان نزدیک او که همان ژن
را داشته باشند برای یکدیگر خود را به خطر میاندازد تا خویشاوندان و سایر
افراد گروه که همان ژن را صاحبند بتوانند بمانند و به پیش بروند. لذا از آنجایی
که در کلونی یک حشره اجتماعی مثل زنبور عسل کارگران عقیم، خواهران خود را پرورش
میدهند مثل این است که فرزندان خود را پرورش دهند چراکه خواهر در کمترین میزان
اشتراک ژنی پنجاه درصد ژن مشترک دارد همانطور که فرزند با والدین پنجاه درصد
اشتراک ژن دارد.
نکته جالبتر که همیلتون در مقاله بعد خود به
آن اشاره می کند اینست که چرا در بین همه حشرات تنها راسته نازک بالان یعنی
زنبور و
مورچه تا این حد از زندگی کلنی وار پیش رفته اندبه
طوری که از مجموع حشراتی که زندگی اجتماعی دارند تنها موریانه بیرون از این
راسته قرار میگیرد و او اینرا به دلیل نوع انتخاب جنسیت در نازک بالان میداند
نرها از تخمک بارور نشده و مادهها از تخمک لقاح شده بیرون میآیند و به این
ترتیب خواهر با خواهر 75 درصد اشتراک ژنی دارد در حالی که با برادر تنها 25
درصد اشتراک دارد و هر موجودی با فرزندش فقط 50 درصد ژن مشترک دارد بنابراین
اگر کارگران تخمهایی را پرورش میدهند که تبدیل به خواهرانشان میشود این در
واقع شاهکاریست از نظر انتقال ژن خوهران هفتاد و پنج درصد اشتراک ژنی دارند.
بنابراین همیلتون این مسئله را با فداکاری و شایستگی فراگیر مرتبط می کند و
آنرا از حالت معما در می آورد.
سوسیوبیولوژی و محیط زیست
در این جلسه همچنین دکتر حمید طراوتی، مترجم و از فعالان محیط زیست ضمن بیان
اینکه در پزشکی سندرومی به نام "دپرسیون ناشی از سن" داریم که معمولا برای
افراد بالاتر از 60 سال، کسانی که با نگاه گذشته خود، چیز بدردخوری نمییابند
پیشمیآید و من مطمئنم که آقای وهابزاده این بیماری را نخواهند گرفت چون
خدمت بزرگی به محیط زیست و ادبیات ایران کردند که از این بابت از ایشان
ممنونیم. اما ادوارد ویلسون که همه او را با سوسیوبیولوژی میشناسند جزو
طرفداران محیط زیست و در پی اثبات این قضیه است که محیط زیست زیربنای اقتصاد
بوده و برای توسعه اقتصادی اول باید محیط زیست را حفظ کرد و من میخواستم
بدانم ادوراد ویلسون معتقد است که بشر موفق میشود به پایداری محیط زیست دست
پیدا کند و یا جزو بدبینان است؟» ===وهابزاده گفت: «در آخر فصل سوسیوبیولوژی
انسان او تلویحا ابراز ناامیدی میکند، نه از بایت اینکه انسان توان حفظ محیط
زیست را نداشته باشد بلکه از این بابت که انسان میراثی با خود از دوره کهن سنگی
دارد، آنچه که ما به عنوان خشم، نفرت، میل او به جنگ و قلمروطلبی و غیره
میشناسیم پایههای ژنتیکی دارند، ویلسون و برخی دیگر، انسان را موجودی
قلمروطلب و قبیلهگرا میدانند، هرگاه شما عدهای را در جایی جمع کنید
بلافاصله تشکیل گروه و زیرگروه میدهند، حتی آزمایش نشان داده است که اگر به
صورت رندوم افرادی را تبدیل به دو گروه کاملا تصادفی کنیم پس از مدتی این دو
گروه برای خود هویتهای مستقلی قائلند و ویژگیهای خاصی را به خود و به گروه
مقابل خود نسبت خواهند داد. مبنای قبیلهگرایی در انسان بسیار قوی است و ویلسون
بر اساس این ساختاری که از گذشته در وجودمان مانده میگوید در این مورد دو راه
حل وجود دارد؛ یکی اینکه علوم اعصاب به نقطهای برسند که ما بتوانیم با دستکاری
ژن این صفات را از درون خودمان وجین کنیم و دیگری اینکه با جهانی شدن، جهان
چنان با هم درآمیخته شود که سیلان ژن بین زیرگروهها و گروههای بزرگ، هویتهای
فردی و گروههای کوچک را از بین ببرد و انسان این خصویاتی را که امروز دارد به
این شکل از دست بدهد، ولی در هر دو مورد ابراز ناامیدی میکند، ما میدانیم که
تهاجم در انسان یک صفت دست و پاگیر و مزاحم است ولی اگر بخواهیم آنرا وجین کنیم
بسیاری از صفات مطلوب دیگری که با این صفت مرتبط هستند نیز از بین میروند مثل
ایثار یا همدلی و همدردی با دیگران، که همه از یک آتشخانه نیرو میگیرند و اگر
یکی از بین برود بقیه هم نخواهند بود. بنابراین ابراز یأس میکند از اینکه ما
بتوانیم برون رفتی از میراث جانوری داشته باشیم ولی حداقل امیدوار است که صد
سالی کار دارد تا ما به آن نقطه برسیم که ندانیم چه باید بکنیم. او در
سوسیوبیولوژی به محیط زیست اشارهای گذرا میکند و میگوید این زیباییشناسی
انسان که میل او را به جانوران و زیستگاهها به صورت ذاتی پیش میبرد او را به
طور خود به خود متحد منابع طبیعی و گونههای دیگر میکند، یعنی از یک طرف او
سعی دارد تبار حیوانی خود را با آمدن به شهر و زندگی منزوی از طبیعت انکار کند،
اما از طرف دیگر در شهر افسرده میشود و علاقهاش به طبیعت او را به بیرون از
شهر میکشاند و او بین ایندو نمیتواند از یکی خلاص شود بنابراین امید به اینکه
انسان بتواند یافتههای تکنولوژیک خود را در جهت حفظ گونههای دیگر به کار
بگیرد تا حدودی وجود دارد.
وهابزاده اضهار داشت: «وقتی صحبت از شجاعت، فداکاری برای دیگران میکنیم این
فداکاری ممکن است به جای اینکه برای فرزندان باشد در قالب دیگری ریخته شود ولی
بحث ما در اینجا اینست که اگر فداکاری در این موجود نباشد و از آتشخانه
فداکاری برای فرزندانش نیرو نگرفته باشد نمیتواند برای دیگران هم کاری انجام
بدهد، یعنی فرزند او بسط پیدا میکند و می تواند برای فرزندان دیگر هم
کاری انجام بدهد، ولی یادمان باشد که اینها بعد از آنست که استعداد تصوری انسان
و بسط فکری او آنقدر توسعه پیدا میکند که میتواند یک چیز را جای چیز دیگری
بگذارد ، اما انسان یک موجود قدیم است، ما موجودی نیستیم که دیروز به وجود آمده
باشیم و قرار باشد فردا از بین برویم، تکامل این بشر چند میلیون سال طول کشیده
و این بحثهایی که ما میکنیم فقط در حدود دو هزار سال است که شکل گرفته و این
دوهزار سال تنها به اندازه یک چشم برهم زدن بیشتر نیست و اینکه ما خود را در
این محدوده کوچک زمانی محدود کنیم و همه چیز را در این چارچوب ببینیم ما را به
شدت به کجراه خواهد برد.
وهابزاده گفت: «چگونه است که وقتی ما یک دارو را میخواهیم آزمایش کنیم آنرا
اول روی موش، خرگوش و میمون آزمایش میکنیم، یعنی تلویحا میپذیریم که
فیزیولوژی ما با فیزیولوژی آنها یکسان است، یعنی به صورت دوفاکتو میپذیریم که
با آنها خویشاوندیم ولی در لحظهای که مسألهی اندیشه و مغز پیشمیآید، ما
کاسه و کوزه را به هم میریزیم و معتقدیم تافته جدا بافته هستیم، ما چنین چیزی
نیستیم، اگرچه که ما بسیاری از ان صفات را به درجاتی فوق العاده بالاتر داریم.
ولی یادتان باشد که ما این این صفات را حتی در ده هزار سال پیش هم نداشتیم.
اینکه ما امروز نشسته ایم و فقط از منطق صحبت می کنیم، یک دوره بسیار کوتاه و
گذرا از زندگی بشر است و معلوم نیست که فردا هم وجود داشته باشد یا نه ولی
اینکه ما
ما
این میراث گذشتهی طولانی را انکار کنیم و فقط به لحظه بچسبیم به نظر من علمی
نیست. آنچه ویلسون میگوید اینست که انسان هم یک گونه است مثل بقیهی گونهها،
اگرچه که گونهایست بسیار متعالی و توانسته در طول دویست هزار سال حجم مغز خود
را از 400 سانتیمتر مکعب به 2000 سانتیمتر مکعب برساند، ولی اینهم یک گونه
است و زمانی ما میتوانیم به مسائل این گونهی خاص پاسخ دهیم که او را هم مثل
هرگونهی دیگری بیاوریم در داخل دیسیپلین زیستشناسی و نوداروینی. در این صورت
پرده خواهد افتاد و خواهیم دید که بسیار چیزها را در مورد انسان ندیده بودیم .
به عنوان مثال انسان و گوزن در این ویژگی مشترک هستند که که هر دو اگر فرزند
درون رحمشان ضعیف باشد و نر هم باشد آنرا سقط میکنند، برای اینکه در جانورنی
که چندزنی در میان آنها معمول است، مرد باید برای تصاحب زن با مردان دیگر
رقابت کند، به امروز نگاه نکنید که میرود خواستگاری و یا نامه مینویسد برای
فلان دختر که از او بخواهد با هم رابطه داشته باشند، به این توجه کنید که این
یک میراث قدیمی است در ما نهفته، این موجود برای اینکه بتواند چند همسر داشته
باشد باید با مردان دیگر بجنگد و بایستی استعداد خود را به عنوان یک موجود قوی
به زن نشان دهد. اگر ضعیف به دنیا بیاید سرمایهگذاری ژنی مادر سوخته است، او
نمیتواند زنی انتخاب کند، گوزن ماده هم در صورتی که دچار سوء تغذیه شود و یا
اینکه اختلالی در جنین او پیش بیاید، اگر جنین نر باشد با سهولت بیشتری او را
سقط میکند و در انسان هم همینگونه است؛ شما بروید از بیمارستان آمار بگیرید
ببینید چند درصد بچههای سقط شده پسر هستند! بنابراین وقتی پرده میافتد و ما
خود را به شکل یک گونه میبینیم، میتوانیم به منشأ بسیاری از خصویات خود از
جمله انتخاب همسر، شیوههای رقابت با دیگران و همچنین معیشت پیببریم. این
موجودی که تا دهه شصت حتی زیستشناسی تولید مثل خودش را نمیشناخته، لازم است
که او را بیاوریم به درون دیسیپلین زیستشناسی، نه به این معنی که او را به یک
حیوان فروبکاهیم بلکه به این معنا که او هم همان ساختار ژنتیکی را دارد، همان
سازگاریها را پیدا کرده، همان مسیر تکاملی را رفته و اینها باید داغ خود را بر
او گذاشته باشد بنابراین اگر او را از این زاویه مطالعه کنیم بسیاری از چیزها
بر ما معلوم میشود.
اگر چه رفتار جوامع بدوی و انسان اولیه را
میشود بر اساس دیسیپلین سوسیوبیولوژی تفسیر کرد ولی هنوز یافتههای
سوسیوبیولوژی ناتوان از تبیین پدیدههای اجتماعی امروز در جهان پیچیده است اما
اگر جامعهشناسی همان شیوهی تحقیق زیستشناسی نوداروینی را بپذیرد، کار بسیار
آسان میشود. ویلسون هیچ اظهار نظری در مورد ویژگیهای جامعهشناسی و
روانشناختی جوامع جدید ابراز نمیکند و اصلا تخصص خودش نمیداند، حتی خودش
میگوید که تمام عرصههای جدیدی را که قرار بود در سوسیوبیولوژی حشرات ادغام
کنم در کلاس دیگران تلمذ و جمع آوری کردم و امتیاز بزرگ ویلسون اینست که او
سنتزگر ماهری است و در زمینههای دیگر هم خود را نشان داده است، مثل تنوع
زیستی و جغرافیای زیستی جزایر، که او اینها را به صورت رشته های تازه ای از
علوم زیستی درآورده است.
|