|
| ||||||
|
|
بهار خاموش راشل کارسون صفحه دوم
Murray Bookchin در مقالهای تحت عنوان محیط زیست مصنوع ما (1962) که در موضوع اکولوژی انسانی نگاشته شده است از کاربرد آفتکشها و مواد نگهدارنده انتقاد میکند و همانند کارسون میگوید نه علم و نه تکنولوژی نمیتوانند جانشینی برای ارتباط متعادل میان انسان و طبیعت باشند. اگر چه قوانین که آن ارتباط را تعیین میکنند قوانین اکولوژی باشند. عصیانگران دیگر از قبیل Paul Goodman مجموعه کلی غرب علمی، صنعتی، تکنوکراتیک و مشترب مدار را هدف گرفتند. هربرت مارکوزه مدعی شد که اکولوژی معتبر به سوی پیکاری سخت برای کسب سیاستهای سوسیالیست حرکت میکند، سیاستهایی که قطعا تیشه بر ریشه نظام موجود میزنند، چه از جهت فرآیند تولید فعلی و چه از جهت آگاهی تحریف شده و پاره پاره افراد جامعه. این تعبیر مارکوزه به آتش چپ های جدید دامن زد. کارسون به سمت اصلاح تمامیت جامعه غرب پیش میرفت و در واقع عنصری از تئوری انتقادی در بهار خاموش وجود داشت که رابطهای نو و همه جانبه را میان انسان و طبیعت لحاظ میکرد.این پیام از دید محیط زیست گرایی رایج در دهه 1970 پنهان مانده بود.تاریخ فرهنگی بهار خاموش به عنوان متنی اختصاصی باید هنوز نوشته شود. میتوان کار را با نگاه کردن به ایندکس Matthiessen آغاز کرد که بهار خاموش را هم دربردارد. Matthiessen به دعوت کارسون برای تواضع و فروتنی ارجاع نمیدهد و چیزی درباره گزینشهای بنیادی که انسان باید برای نرسیدن به بهاری خاموش داشته باشد نمیگوید. در کار Matthiessen هیچ ذکری از روابط متقابل اکولوژیکی موجود در جهان که خطر مواد سمی را اینچنین هولناک میسازد به میان نیامده است. از نظر Matthiessen سهم کلیدی کاریون نواختن آژیر خطری برای صنایع مواد آفتکش میباشد. او میگوید :حقیقتا امروزه آسیبهای حاصل از مواد شیمیایی سمی خیلی بیشتر است از زمانی که کارسون کتابش را مینوشت . وقتی مجسم میکنیم که چقدر زیستگاه ما فقیرتر و تهیتر شده است به طوری که بهار خاموش تصور آن را هم نمیکرده است، لرزه بر انداممان میافتد
بهار خاموش خیلی
بیشتر از یک رساله ضد مواد آفتکش است، بلکه این کتاب در واقع متضمن رادیکالیسم
بومشناختی است و در تلاش است تا توده مورد را از خواب فنی-علمی کنترل جهان بیدار
کند. روز زمین به خودی خود به نظر میرسد که به عنوان موضوعی مرکزی توسط سناتور گی لورد نلسون و دانشجوی حقوق دانشگاه هاروارد دنیس هیس ماهرانه ساخته و پرداخته شد.همانطور که محیط زیستگرایی تبدیل به موضوعی برای وفاق سیاسی میشد و به تصرف طرفداران حرفهایی محیط زیست درمیآمد، بوم شناسی تیغه تیز و عصیانگر خود را از دست میداد. گروههای علوم زیست محیطی مانند قارچ در دانشگاهها تکثیر شدند و بوم شناسی را در برگرفتند، البته نه آن اکولوژی رادیکال و عصیانگری که کارسون، لئوپلد، کامنر و مارکوزه از آن سخن میگفتند. این برنامهها با تاکید بر سیستمهای فعال و کاربردی مهندسی محیط زیست به طور وسیعی توسعه یافت. بوم شناسی دانشگاهی یکی از اصول مفهومی جریان مهم محیط زیستگرایی شد. اما آن یک بوم شناسی عصیانگر نبود تا ارزشهای بنیادی اقتصاد، عادات مصرف کننده و کنترل فنی مهندسی را زیر سئوال ببرد. این نوع وم شناسی در واقع نوعی طرز تفکر مهندسی را به نمایش میگذاشت که مایل بود مسائل آلودگی، ضایعات سمی، زباله، جمعیت و تنوع زیستی را به شیوهایی علمی حل کند. پس اگر انقلاب بوم شناسی مورد نظر کارسون هرگز به وقوع نپیوست، میراث او برای تاریخ علم و جامعه چه بوده است؟ در طول سی سال گذشته فلسفههای سبز از قبیل اکوفمینیسم، اکولوژی اجتماعی و بوم شناسی ژرف به شکلی روزافزون به شرح و بسط نظامهای پیچیده فکری پرداختهاند که همه آنها میکوشند تا دوباره به روابط میان انسان، محیط زیست و نقش علم و تکنولوژی در دیالکتیک انسان- طبیعت سروسامانی بدهند. رشد جامعه شناسی و برنامههای اخلاقی که به موشکافی علم، تکنولوژی و جامعه میپردازند واقعا موثر و سودمند است. به نظر نیرسد که ارباب علم مجال زیادی برای انجام هر کاری که مایلند داشته باشند و امروزه مسئولیت زیادی متوجه آنهاست. مطبوعات فعالانه در مورد موجودات ساخته مهندسی ژنتیک، بذرهای دستکاری شده، غذاهای پرتودیده و آفتکشهای جدید، مردم را در جریان میگذارند. مادامی که از تاثیر این تلاشهای مبتکرانه در ایجاد تغییرات واقعی و گسترده در ارزشها میپرسیم، راه زیادی را در جهت پرسش از سلطه معرفت شناختی علم طی کرده ایم. کارسون نخستین فردی نبود که این کار را انجام داد، اما جزء نخستین افرادی بود که پای اینگونه بحثها را به حوزه عمومی کشانده بود. موازی شدن این حرکتها و ابتکارها در میان طبقات صاحب قدرت در آمریکا منجر به رشد قابل ملاحظه جنبشهای زیست محیطی عدالت خواهانه شد. پس از دهه 1970 رنگین پوستانی که اغلب در زیر خط فقر زندگی می کردند، برای رسیدن به یک مشی مبارزاتی در سطح توده با یکدیگر متحد شدند که بر علیه سیاستهای زیست محیطی نژادپرستانه ایی بود که به صنعتگرایی آمریکا مربوط میشد. این نوع مقاومتها اغلب از حومهها و مناطق حاشیهای شهری برمیخواست، مناطقی که ساکنین آنها خود را تنها قربانی کارخانهها و کورههای آلایندهایی احساس میکردند که بدون اراده و اختیار آنها مکان گزینی شدهبودند. آنها تنها برای مقابله با سیاستهای تبعیضآمیز مربوط به نژادپرستی زیست محیطی، اسناد و مدارکی علمی گردآورده بودند که اغلب با اکراه و اجبار در اختیار آنها گذاشته شده بود. به عنوان مثال مقاله اصول عدالت زیست محیطی که در سال 1991 در اولین نشریه ملی رهبری زیست محیطی رنگین پوستان نوشته شده بود، سخن از حقوق رنگین پوستان برای توسعه اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی میراند و در مقابل با احکام تکنوکراتیک مدرن در زمینه اقتصاد، دولت و مخصوصا لابی رسمی محیط زیست به تعیین اکولوژی زندگی خود رنگین پوستان میپرداخت. از یک لحاظ جنبش زیست محیطی عدالت خواهانه پا را فراتر از دیدگاه کارسون در مورد اکولوژی عصیانگر مبتنی بر دموکراسی گذاشته بود. اما از طرف دیگر بهار خاموش را در جریانهای محافظهکارانه دهه 1970 وارد نمیکردند، این حقیقت را آسانتر میتوانستیم تشخیص بدهیم. بارقه های امیدی برای بازیابی یک بومشناسی عصیانگر که بتواند هم بینش تنوع طبیعی و هم بینش تنوع انسانی را دربرداشته باشد در حال درخشیدن است به طوریکه ایالات متحده در این میان از قافله عقب مانده است. رهبران جهان به تدریج به این حقیقت واقف شدهاند که نمیتوان بحران زیست محیطی جهان را با روشهای فنی به سرعت بهبود بخشید. گرمایش جهان اکنون بیشتر از اینکه یک مسئله علمی و تکنولوژیکی تلقی شود، به عنوان مشکلی اجتماعی و فرهنگی لحاظ میشود. از این منظر اکولوژی دوباره Shepard را درگیر خود خواهد کرد، کسی که در مرکز اکولوژی از دیدگاه اجتماعی قراردارد. این موضوع که آیا ارنباط مستقیمی بین بهار خاموش و اجلاس سران وجود دارد یا نه اهمیت چندانی ندارد، بلکه این مهم است که اجلاس سران متعهد شده است تا جلوه تمام عیاری از آرزو و اشتیاق کارسون باشد؛ اشتیاق به فروتنی بشریت برای ایجاد ارتباطی بردبار با طبیعت و این به فعل درآوردن پتانسیل عصیانگر اکولوژی است، هر چند با تأخیر.
| |||||