|
| ||||
|
1386/4/26
| ||||
|
دکتر بیات مختاری:
تا زنده هستم
وقتی خودم را به او معرفی کردم و تقاضا کردم وقتی را برای مصاحبه در اختیار من بگذارد گفت که باید با منشی اش ساعت های خالی بین کارهایش را چک کند، اما همین که اسم دکتر خواجویان را شنید و اینکه به مناسبت تجدید چاپ کتاب او در انتشارات جهاد دانشگاهی قصد داریم شماره ای از خبرنامه را به دکتر خواجویان و کتابش اختصاص دهیم، بدون تامل بعدازظهر آن روز را برای مصاحبه تعیین کرد. او که در دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی از همکاران و دوستان دکتر بود مانند تمام کسانی که در زمان حیات آن مرحوم با وی تماس داشتند، خود را برای همیشه به یاد وخاطره او وفادار می داند. متن زیر حاصل گفتگوی ما با او درباره شادروان دکتر محمدکاظم خواجویان است.
یک روز صبح به دانشکده ادبیات و علوم انسانی دکتر شریعتی تلفن کردم، تلفنچی خانم نابینایی بود که از هوش سرشاری برخوردار بود تا من الو گفتم زد زیر گریه، گفتم چه خبر شده گفت مگر نشنیده اید دکتر خواجویان فوت کرد. این خبر برای من بسیار تکان دهنده بود. برمی گردم به چند سال قبل، دکتر خواجویان رئیس دانشکده ادبیات بود و مرا در زمان ریاست ایشان از دانشگاه اخراج کردند. طبیعتا راهی جز رفتن به خارج از کشور نداشتم، رفتم کانادا و چند سال بعد که سفری به ایران داشتم دکتر خواجویان معاون دانشجویی دانشگاه بود . یادم هست که دفتر کار ایشان در خیابانی روبروی هتل هما قرار داشت. یک روز رفتم سراغ ایشان، وارد اتاق که شدم شگفت زده شد انتظار نداشت مرا بار دیگر ببیند و احساس کردم با توجه به سوابق من شاید کمی هم وحشت کرد. بعد از تعارفات مقدماتی گفت فلانی چی شده که به سراغ من آمدی، گفتم هیچ کاری با شما ندارم فقط می خواستم از شما تشکر کنم. با شگفتی گفت: تشکر کنید اما من که هیچ کاری برای شما نکردم که جای تشکر داشته باشد. گفتم برای اینکه برایتان تداعی شود متنی را می خوانم که شما عینا درباره من به یک مامور که ماموریتش تحقیق درباره من از شما بود گفتید: بسم الله الرحمن الرحیم و بهی نستعین(تکیه کلام دکتر همین جمله بود) بیات مختاری تا جایی که من اطلاع دارم در رژیم گذشته مخالف بود و در رژیم فعلی هم مخالف است ولی من تصور می کنم دانشگاه نمی تواند از داشتن تجارب ایشان بی نیاز باشد و من توصیه می کنم اگر قرار است به خدمت ایشان پایان داده شود، ایشان را بازنشسته کنید. این عین دستنوشته ماموری بود که گزارش او باعث اخراجم از دانشگاه شد. این ماموریت بر عهده یک دانشجوی سابق ادبیات گذاشته شده بود که در آن زمان مربی جغرافیا بود و جز در یک سفر نوروزی به افغانستان و پاکستان و هند که من در خدمت ایشان بودم نه هرگز با من درسی داشت و نه در کلاسم حضور داشت، ولی به خودش اجازه داده بود که هفت صفحه دروغ بنویسد و گزارش بدهد، که همان گزارش بی توجه به اظهار نظر دکتر خواجویان سبب اخراج من از دانشگاه شد. شش سال بر این ماجرا گذشت و من مجددا دعوت به کار شدم، از خارج برگشتم و کار تدریس را در دانشکده ادبیات از سر گرفتم. البته در عین حال ماجراهای شگفت انگیزی بر من گذشت. دکتر خواجویان در آن زمان کماکان معاون دانشگاه بود. من که تازه از خارج برگشته بودم به عادت آن طرفها صبحهای زود برای پیاده روی به پارک می رفتم. دکتر خواجویان هم هر روز به همین منظور به پارک می رفت. درست یادم است که در آن موقع ایشان از درد گردن رنج می بردند و ظاهرا به دیسک گردن مبتلا شده بود و با هم دور پارک قدم می زدیم و صحبت می کردیم. یک روز صبح به من گفت فلانی من یک خواهش از تو دارم، یک نفر از بستگان نزدیک من علاقه فراوان به رفتن به خارج دارد. خواستم خواهش کنم اگر امکانی هست این خدمت را در حق من انجام بده. گفتم نه به خاطر اینکه معاون دانشگاه هستید و من یک کارمند آموزشی تازه وارد، ولی به پاس آن اظهار نظر منطقی و انسانی و به تعبیر امروزی ها اسلامی، در گزارش پرونده اخراج من ، قول می دهم که این خواسته شما را عملی کنم. هفته ای بر این ماجرا نگذشته بود که آن تلفن ناراحت کننده آن روز صبح به دانشکده ادبیات و شنیدن خبر درگذشت دکتر خواجویان که واقعا خیلی زود ما را ترک کردند و این اتفاق برای من بسیار غیرمترقبه، غیرمنتظره و ناراحت کننده بود. درست یادم هست در مجلس بزرگداشت ایشان آقای عبدالکریم سروش از تهران آمده بود و سخنرانی بسیار مبسوط و جالبی در مسجدی در خیابان دانشگاه ایراد کرد. دو یا سه هفته از درگذشت دکتر خواجویان گذشت، روزی به آن خویشاوند بسیار نزدیک زنده یاد تلفن کردم و از او خواستم به دفتر کارم بیاید. ایشان جوان برازنده و خوش برخوردی بود و ظاهرا دانشنامه لیسانس در آموزش زبان انگلیسی داشت. به او گفتم شما حتما اطلاع ندارید که من به آن مرحوم قول داده بودم که برای اعزام شما به خارج اقدام کنم. از این جریان فقط دو نفر اطلاع داشتند یکی از آنها به ظاهر دیگر در میان ما نیست و نفر دوم من هستم. لطفا هر چه زودتر این صورت مدارک را برای من بیاور، چون در سرزمین ما معمولا افراد مجیز گوی حکام بر مسند قدرت هستند ولی من همیشه بر خلاف یک چنین جریانی زیسته ام. دکتر خواجویان وقتی معاون دانشگاه بود من این قول را به او دادم و حال که دیگر نه تنها معاون نیست که در جهان ما هم وجود ندارد، من خودم را خیلی بیشتر متعهد به انجام خواسته ایشان می دانم و اضافه کردم شاید تحقق این وعده موجب آرامش نسبی روان ایشان باشد. نتیجه اقدامات این شد که این جوان به خارج اعزام شد و همین چند ماه قبل با همسر و فرزندانش به ایران آمد و به سراغ من هم آمد. خوشحالم که ایشان با گرفتن فوق لیسانس و تیتر دکتری هم اکنون در لندن به حرفه تدریس زبان انگلیسی اشتغال دارد، به حرفه ای که در زمان زنده یاد خواجویان مرا از پرداختن به آن محروم کردند.? دکتر بیات مختاری در جواب این سئوال که دکتر خواجویان چه ویژگی داشت که هر کس او را می شناسد از او به نیکی یاد می کند گفت: ?دکتر خواجویان بی نهایت به اعتقاداتش ایمان داشت و اگر در عمرم دو مسلمان واقعی دیده باشم یکی اوست. ایشان واقعا به اسلام اصیل اعتقاد داشت و رفتارش در همان چهارچوب بود و با دوست و دشمن رفتاری انسانی داشت. در اتاقش همیشه به روی همه باز بود، به مسن تر از خودش احترام می گذاشت، می خواست مستخدم باشد و یا استاد دانشگاه. اهل زندگی بی آلایش و ساده و بی تکلف بود.، من تا زنده هستم به یاد وخاطره او وفادار خواهم ماند.
| ||||