|
| ||||||||||||||||||
|
|
بررسی
کتاب
سوسیوبیولوژی: تلفیق نوین
با حضور مترجم: عبدالحسین
وهابزاده
دومین نشست کتاب انتشارات جهاد دانشگاهی که به نقد
و بررسي کتاب سوسيوبيولوژی: تلفيق نوين اثر ادوارد ويلسون،
زیست شناس برجسته معاصر اختصاص داشت، 12 تیرماه با سخنرانی مترجم اين کتاب دکتر
عبدالحسین
وهابزاده، دکتر حیدری بیگوند جامعهشناس و عضو
هئیت علمی دانشگاه فردوسی و دکترحمید طراوتی مترجم و از فعالان محیطزیست
و جمعی از علاقمندان برگزار شد که گزیده
ایی از آن در پی می آید.
مجید لباف خانیکی مجری جلسه در ابتدای نشست ضمن
ارائه مقدمهای درباره اهمیت کار ویلسون گفت: اسکلت کتاب سوسیوبیولوژی این نظر
است که انسان و طبیعت او نتیجه تکامل ژنتیکی اوست، این پروسه از بیشهزارهای
آفریقا شروع شده و تا دوره پالئولیتیک پیشآمده است و پس از آن نقش فرهنگ اندک
اندک به این پروسه افزوده میشود. این ایده مورد انتقاد دوگروه مارکسیستها و
فمنیستها قرار
گرفت، به این دلیل که این ایده را کانسرواتیو و
محافظهکارانه میدانند، چرا که وقتی ما باور کنیم طبیعت انسان نتیجه تکامل
ژنتیکی اوست، بسیاری از ساختارها و نهادهای موجود را اجتنابناپذیر فرض خواهیم
کرد. به این معنی که اگر طبقات و جنسهایی بر طبقات و جنسهای دیگر تفوق، اشراف و
اتوریته دارند کاری جز پذیرش وضعیت موجود نمیتوان انجام داد. ادوارد ویلسون
البته توانسته سال به سال در دفاع از نظریه سوسیوبیولوژی موفقتر باشد و به
انتقادات پاسخ بگوید چرا که به هیچ وجه نقش فرهنگ را نادیده نمیگیرد و در
تبیین واقعیت انسان، فرهنگ را هم سهیم میداند. صاحبنظران اهمیت اصلی این رشته
یعنی سوسیوبیولوژی را، ارائه دیدگاهی کامل و جامع نسبت به طبیعت انسان
میدانند. ما ناچاریم معارفمان را طبقه بندی کنیم یعنی از زاویهی علوم انسانی
و یا علوم تجربی به آن نزدیک شویم ولی چیزی که در عالم واقع وجود دارد این
نیست؛ یعنی این طبقهبندیها همه قراردادی است و واقعیت انسان واقعیتی است
یکپارچه و بسیط، لذا ادوارد ویلسون سعی میکند چنین تعریف همگنی از انسان
ارائه دهد و در واقع از روی مرز بین رشتههای علوم انسانی و علوم تجربی به
واقعیت اصلی انسان نگاه کند و کتاب آخر او همرسی رشتههای علمی نام دارد که در
آن ادوارد ویلسون زیستشناس وارد حوزه دین و هنر میشود وتعریفی از فرهنگ
ارائه میدهد.
عبدالحسین وهابزاده سخنان خود را یا توضیحاتی درباره تاریخ نظریه سوسیوبیولوژی
آغاز کرد و گفت: ?ویلسون به تأسی از داروین که خود را مرید او میداند مبحث
سوسیوبیولوژی را در یک سهگانه پشت سر هم بسط داده است ابتدا در کتاب اجتماع
حشرات بحث چگونگی سازمانیابی اجتماعات، و در فصل آخر این مسأله را که در
آینده سوسیوبیولوژی ممکن است تبدیل به یک رشته شود و کتاب سوسیوبیولوژی که در
آن مفصل درباره ساختار اجتماعات، قوانین حاکم بر آن و گونههای اجتماعی صحبت
میکند و در فصل آخر که به سوسیوبیولوژی انسان میپردازد و در کتاب سوم به نام
درباره طبیعت انسان بحث سوسیوبیولوژی انسان را بسط میدهد.
وی با اظهار اینکه ویلسون در به کار بردن واژه تلفیق نوین در عنوان کتاب اصرار
دارد، به پیش زمینهای که این عنوان دارد اشاره کرد: ?در دهه سی پیشرفتهای
شاخههای ژنتیک و زیست شناسیجمعیت موجب اصلاحاتی در زمینه تکامل داروینی شد
و کسانی مثل مایر، آیالا، دوبژانسکی، فیشر، هالدین و غیره تصحیحاتی در این
زمینه انجام دادند و تفکر جمعیتی و محوریت ژن را وارد بحث داروین کردند و به
این ترتیب تصویر جدیدی از داروینیسم ارائه شد که عنوان سنتز جدید را بر آن
گذاشتند. منظور ویلسون از انتخاب عنوان سنتز جدید این است که سوسیوبیولوژی
سنتز جدیدی است از نظریه داروین و به این ترتیب اهمیت موضوع را یادآور میشود.
تعریف او از سوسیوبیولوژی، مطالعه نظاممند جوامع و رفتارهای اجتماعی به
اضافهی زیرساختهایی که این رفتارها را به وجود میآورند میباشد و حیطه
سوسیوبیولوژی را همه اجتماعات، از تک سلولیها تا انسان میداند. در مرحلهای
که کتاب نوشته شده او بیشتر به جوامع اولیه انسان و اجتماعات بومی امروزی
میپردازد و ابراز امیدواری میکند که جامعهشناسی نیز در نهایت وارد دیسیپلین
نوداروینی شده و از این طریق انسان امروزی را مورد بررسی قرار دهد. او در 1975
پیشبینی میکند که رفتارشناسی و اتولوژی که مطالعه رفتار موجودات در محیط
طبیعیشان است؛ در یک سو به وسیله علوم اعصاب و در سوی دیگر توسط سوسیوبیولوژی
هضم شود و این علوم از بین بروند و امیدوار است که علوم اجتماعی مانند
جامعهشناسی، اقتصاد، روانشناسی و ? هم در نهایت در دیسیپلین جدید ادغام
شوند. ویلسون از قول لونتین که رقیب سرسخت اوست نکتهای را یادآوری میکند که در این مورد با او هم عقیده است و آن اینکه: جوهر انتخاب طبیعی، شکلها و فرمهای مختلفی است که یک صفت به خود میگیرد باقی آنچه که میماند همه زیستشناسی ملکولی است. اینکه چقدر از پیشبینیهای او درست درآمده، امروز بعد از بیست و هفت سال میشود راجع به آن صحبت کرد. تأثیر نظریه سوسیوبیولوژی بر علوم دیگر مترجم کتاب سوسیوبیولوژی درباره تأثیر این کتاب بر علوم دیگر اذعان داشت: ?در زمینه بومشناسی رفتار و اکولوژی رفتار که با الهام از سوسیوبیولوژی و با محوریت ژن شکل گرفته، امروز شاخه پرباری از زیستشناسی است که رفتارهای هر موجود زندهای را بر بستر زیستگاه و شیوهی معیشتش و مسائلی که این شیوهها برای او پیش میآورند بررسی میکند. این شاخه همچنین بر مردمشناسی تاثیر فراوان گذاشته و امروزه مردمشناسان بر پایه دیسیپلین سوسیوبیولوژی مطالعات مردمشناسی را انجام میدهند. حتی چند سال پیش یکی از اقتصاددانان به خاطر استفاده از نظریه بازیها که یکی از محورهای اصلی سوسیوبیولوژی است جایزه نوبل گرفت. همچنین روانشناسی تکاملی که خود شاخهای از سوسیوبیولوژی است و در این رشته کارهای بسیار زیادی در دهه اخیر انجام گرفته، مثلا کارهای توبی و کاسمید که روانشناسان برجستهای هستند، روانشناسی امروزی را شاخهای از زیستشناسی میدانند و کارهای پینکر در این زمینه که معروفترین آنها "لوح محفوظ" است و همینطور کارهای کارت رایت و دیگران که همه با الگو گرفتن از این دیسیپلین جدید مطالعات روانشناسی را پیشگرفتهاند. یکی دیگر از شاخههای متأثر از سوسیوبیولوژی، مطالعه تطبیقی نخستیهای عالی با انسان و شناخت برخی از رفتارهای پیچیدهی انسانی به کمک یافتههایی است که از این نخستیهای عالی بدست میآید. بیش از یک ربع قرن است که شروع شده، مطالعات مفصل روی شامپانزه، کارهای خانم جین گدال، روی گوریل کار دایان فوسی و دیگران، روی لمورها کار الیسون جولی، و همینطور کارهایی که در آزمایشگاه انجام شده مثل کارهای خانم سوسویج رامبو روی بونوبو؛ تمام این کارهای درازمدت از نظر شناساندن این نخستیهای عالی و قرابتهایی که با رفتار انسانی دارند بسیار با ارزش بودند.
وهابزاده با اشاره به تمایل همیشگی
مردمشناسان و جامعهشناسان به ترسیم مرز میان انسان و حیوان و قایل شدن صفات
اختصاصی مانند تکلم، تفکر انتزاعی، اخلاق و زبان نمادین برای انسان گفت: ?کارهای
فرانس دیوال در مورد مبانی اخلاق در نخستیهای عالی، از آن جمله کتاب نیک سرشت او و
یا تحقیقات روی تفکر انتزاعی در شامپانزه و بونوبو، اگر چه به طور ابتدایی و مختصر
و نیز تحقیق در مورد رقص شکمجنبان زنبورها به عنوان زبان نمادین آنها برای انتقال
اطلاعات، همه نشانگر این است که این ویژگیها تنها به انسان اختصاص ندارند. و آخرین
سنگری که باقی مانده بود چیزی بود که لوی اشتراوس مطرح کرد و آن اینکه انسان تنها
موجودی است که زنای با محارم را انجام نمیدهد، یعنی با مادر خود جفتگیری
نمیکند. اما مطالعات درازمدت روی بونوبو و شامپانزه نشان داد که آنها نه تنها با
مادر جفتگیری نمیکنند بلکه جلوی زنای با خواهر و برادر از طریق شیوههایی در
انتخاب جفت و تدابیر برونهمسری گرفته میشود. وظیفه سوسیوبیولوژی وهابزاده ادامه داد: ?ویلسون وظیفه سوسیوبیولوژی را پیشبینی سازمان اجتماعی یک جمعیت مشخص میداند با استفاده از اطلاعات آماری جمعیت، نظیر تراکم و ساخت جنسی و سنی جمعیت ودیگر دادههای دموگرافیک و اطلاعاتی که از ژنتیک جمعیت نظیر میزان کافی سیلان ژن و اندازه مناسب جمعیت برای حفظ هویت جمعیتی و میزان تبادل ژن با جمعیتهای همسایه بهدست میآید و با توجه به محدودیتهای رفتاری که یک گونه به دلیل میراثی که از گذشتگان دارد. او خود میگوید اگر بتوانیم در تحلیل رفتار اجتماعی یک گله میمون و یک کلنی موریانه یک متدولوژی واحد و مجموعه ای از پارامترهای یکسان بکار ببریم، به سوسیوبیولوژی دستپیدا کردهایم. با اینکه از کلنی موریانه تا یک نخستی عالی راه درازی وجود دارد ولی هر دو اینها در خصوصیات زیر مشترکند: هر دو یک قلمرو واحد را اشغال می کنند و سعی در دفاع آن دارند. با حرکات نمادین ارتباط برقرار میکنند. بین اعضا و غیر اعضا تمایز قایل میشوند. بین آنها رابطه خویشاوندی برقرار است. دارای یک نوعی تقسیم کار به صورت کاستی یا تعریف نقش دارند. جزییات سازمان اجتماعی در یک پروسه تکاملی در جهتی پیش رفته که بر میزان همکاری و فداکاری اعضا اضافه شود. مروری برعناوین کتاب
ویلسون با مقدمهای جنجالی آغاز میکند و با نقل قولی از کامو که میگوید تنها پرسش فلسفی محوری که پیش روی انسان نهاده شده خودکشی است که البته انسان نتوانسته پاسخی به آن بدهد و ویلسون با این نظر مخالفت میکند، به دلیل اینکه خودآگاه انسان به وسیله فورانهای عاطفی که از مراکز زیرین مغزش یعنی هیپوتالاموس و دستگاه کناری یا لیمبیک میآید تحت تأثیر قرار میگیرند و خودآگاه به وسیله این هیجانات و عواطف هم ساخته میشود و هم به وسیله آن کنترل و مهار میشود، پس ویلسون پرسش فلسفی را به این صورت برمیگرداند که هیپوتالاموس و لیمبیک که مراکزی هستند که مورد مشورت فیلسوف قرار گرفتهاند، خود به وسیله چه به وجود آمدهاند؟ جواب یک زیستشناس این است که اینها را انتخاب طبیعی شکل داده است، بنابراین بحث را برمیگرداند به تکامل زیستشناختی و اینکه اگر چه خودآگاه منگرای فیلسوف همه چیز را در استدلال منطقی میبیند ولی مراکز عاطفیاش میدانند که این موجود به عنوان یک فرد در روند تکاملی به چیزی نمیارزد و او صرفا حامل مجموعهای ژن است و تنها ژنها را به پیش میبرد و تعبیری که داوکینز به کار میبرد این است که انسان حمال ژنهایش است. ویلسون جمله معروف ساموئل باتلر را که میگوید جوجه شیوهای است برای تخم مرغ که تخم مرغ تازهای بیآفریند؛ به این شکل تغییر میدهد که موجود زنده شیوهای است که پیش میگیرد برای ساختن بیشتر و محوریت بحث تکامل سوسیوبیولوژی محوریت ژنی است. فرد به عنوان یک موجود یگانه زیرمجموعهای تصادفی از ژنهای تشکیل دهندهاش است که اگر این مجموعه بتواند رفتار موجود را به گونه ای تنظیم کند که این ژنها را به پیش ببرد و سهم آنها را در مخزن ژنی آینده افزایش بدهد، میماند در غیر اینصورت اثری از فرد بر جا نخواهد ماند بنابراین ژن است که معین میکند کدام حمال ژن میتواند بماند و کدام نمیتواند. در ادامه بحث او به مباحث دیگری که در تکامل اجتماعی اهمیت دارند مثل تهاجم، چیرگی، سیستم تقسیم کار، نقش، جنسیت، تضاد والدین و فرزندان و ? مصداق آنها میپردازد و در فصل آخر به انسان میرسد و انسان از ابتدا در محور ذهنی ویلسون قرار دارد و از ابتدای کتاب که از چهارقله تکامل اجتماعی صحبت میکند قصد دارد در نهایت به انسان بپردازد. او میگوید ?وقتی خصوصیات اصلی رفتار اجتماعی در تمام موجودات زنده را از عروس دریایی تا انسان یکباره در نظر میآوریم، با معمایی روبرو میشویم ابتدا باید توجه داشت سیستمهای اجتماعی در گروههای عمده موجودات زنده، یکی از پس دیگری به کرات سرچشمه گرفته و به درجات متفاوتی از تخصص و پیچیدگی رسیدهاند، چهار گروه از موجودات قلهها را در مرتبهای بس والاتر از سایرین اشغال کردهاند: بیمهرگان کلنیزی، حشرات اجتماعی، پستانداران غیر انسان و بالاخره انسان. در بحث تکامل مغز در فصل آخر، او عقیده دارد که تکامل زیستشناختی مغز، اینطور نیست که ژنهایی را به وجود آورده باشد که برای تمام کیفیتهای فکری انسان از پیش موجودند و او را برای این کارها مستعد و آماده میکنند و ذهنیتهای مختلف را به او دیکته میکنند؛ بلکه اعتقاد دارد که تکامل زیستشناختی، صرفا مغز را برای یکسری از رفتارها جهتدار و یکسویه میکند؛ یعنی او برای برخی رفتارها مستعدتر از بقیه است، نه اینکه او ژن خاصی دارد برای عصبانیت یا برای کشتن و? و او اینرا در چارچوب تکامل اجتماعی- ژنتیکی میگنجاند، یعنی زیستشناسی انسان مغز را یکسویه میکند در جهت بهوجود آمدن فرهنگ و فرهنگ بستری میشود که در آن چهارچوب، تکامل مغز در جهت خاصی به رشد خود ادامه دهد و اینرا پروسهای دوجانبه میداند و این سازوکار را اپی ژنتیک نام میگذارد که به معنای آماده شدن ذهن انسانی در فرآیند تکامل برای بدست آوردن استعدادهای خاص است.ویلسون این فرایند را تکامل همزمان ژن فرهنگ می داند و آنرا به عنوان آخرین بحث جدی علوم طبیعی می شناسد. این موضوع را دیگران هم به شکلهای مختلف بیان کردهاند مثلا آیبل آیبسفلد در کتاب اتولوژی انسان میگوید: قابلیت بازآفرینی جهان واقعی از روی دادههای حسی مبتنی بر نوعی آگاهی از جهان است، این آگاهی تا حدودی بر پایهی تجربیات فردی است ولی تا حدودی نیز بر مبنای دستاوردهای فرآیندهای مرتبط با فرآوری دادههاست که ما به حیث بخشی از سازگاریهای دودمانی خود در اختیار داریم، آگاهی از جهان در این مورد دوم در طی تکامل صورت گرفته است به عبارت دیگر پیشینی است پیش از تمام تجربه های فرد اما مطمئنا نه پیش از تمام تجربهها!
انتخاب زیستگاه او میگوید جمع تراکم خودش را کنترل میکند و دو نوع نمایش یا تظاهر را در جمع اسم میبرد یکی تظاهرات اپیگامیک که مربوط به تولید مثلند و دیگری اپیدیکتیک که او دومی را در ارتباط با کنترل تراکم جمعیت میداند و مثال میزند که سارها در مانورهایی که بعداز ظهر پیش از خواب میدهند پروازهایی بر فراز جمعیت خود انجام میدهند که علت آن به دست آوردن تصوری است از تراکم گروه. هر کدام از سارها باید بداند که گروه جمعیتش خیلی زیاد است و یا جا دارد برای اضافه شدن و این موجب به وجود آمدن واکنش درخور میشود یعنی اگر جمعیت زیاد باشد تولید مثل سرکوفته شده تا جمعیت خود را با منابعش در توازن نگه دارد. این مسأله مخالفت زیستشناسان جمعیت را برانگیخت و به همین دلیل برای سه دهه نظریه انتخاب گروهی از اعتبار افتاد اما امروز پس از رفع اشکالات، این نظریه دوباره سر برآورده و برای توجیه بعضی مسائل از آن استفاده میشود. بعد از رد نظریه انتخاب گروهی کارهای فیشر، هالدین و بعدها داوکینز ودیگران بر روی ژن متمرکز شد و اینکه ژن عامل اصلی انتخاب است و بقیه چیزها به تبع آن میآیند و میروند و خود ویلسون هم بر این عقیده است که اگرچه انتخاب در سطوح مختلف صورت میگیرد ولی محوریت انتخاب با ژن است یعنی اینکه مجموعه ژنهای فرد به گونهای او را در هنگام یک تصمیمگیری دچار تردید و تزلزل میکنند، آمیختهای بین ترس و خشم، فرار و حمله، عشق و نفرت؛ و او در این آمیخته به گونهای عمل میکند که در واقع بین مطلوبیت سطوح مختلف توازن برقرار شود، چرا که یک انتخاب ممکن است برای فرد مفید باشد اما برای خانواده او نامناسب باشد و برای جمعیتی که آن خانواده جزو آن است خوب باشد. این مسألهای بود که حل آن با محوریت ژن زمینه را برای پیدایش سوسیوبیولوژی آماده کرد. مسأله دیگر بحث فداکاری بود که از زمان داروین تا دهه شصت قرن پیش توضیحی برای آن نداشتیم، چراکه فداکاری به معنای این است که موجود فداکار باید از شایستگی ژنتیکی خود به نفع دیگران بکاهد و این مسأله با نظریه انتخاب که میگوید موجوداتی که بهتر عمل میکنند بهتر میمانند و فرزندان بیشتری از خود به جا میگذارند و ژنهایشان در مخزن ژنی نسلهای آینده به پیش میرود، در تضاد است و این موضوع معمایی بود که برایش حلی نداشتیم، مثال بارز آن وجود کاستهای عقیم هستند در کلنیهای حشرات اجتماعی که خود تولید مثل نمیکنند که برای داروین و دیگران تا دهه شصت مشخص نبود که چرا یک موجود باید عقیم باشد و فرزندان دیگران را به جای فرزندان خودش پرورش دهد. کارهای فیشر تا حدودی این مسأله را روشن کرد. اطلاعاتی در این زمینه که خویشاوندی میتواند توجیه کنندهی مسأله فداکاری باشد وجود داشت اما همیلتون در 1964 در دو مقاله مفصل به این موضوع میپردازد و نشان میدهد که فقط شایستگی فردی نیست که به پیش میرود بلکه شایستگی فراگیر میتواند به جای شایستگی فردی بنشیند. شایستگی فراگیر یعنی شایستگیای که خود فرد دارنده ژن و خویشاوندان نزدیک او که همان ژن را داشته باشند برای یکدیگر خود را به خطر میاندازد تا خویشاوندان و سایر افراد گروه که همان ژن را صاحبند بتوانند بمانند و به پیش بروند. لذا از آنجایی که در کلونی یک حشره اجتماعی مثل زنبور عسل کارگران عقیم، خواهران خود را پرورش میدهند مثل این است که فرزندان خود را پرورش دهند چراکه خواهر در کمترین میزان اشتراک ژنی پنجاه درصد ژن مشترک دارد همانطور که فرزند با والدین پنجاه درصد اشتراک ژن دارد. نکته جالبتر که همیلتون در مقاله بعد خود به آن اشاره می کند اینست که چرا در بین همه حشرات تنها راسته نازک بالان یعنی زنبور و مورچه تا این حد از زندگی کلنی وار پیش رفته اندبه طوری که از مجموع حشراتی که زندگی اجتماعی دارند تنها موریانه بیرون از این راسته قرار میگیرد و او اینرا به دلیل نوع انتخاب جنسیت در نازک بالان میداند نرها از تخمک بارور نشده و مادهها از تخمک لقاح شده بیرون میآیند و به این ترتیب خواهر با خواهر 75 درصد اشتراک ژنی دارد در حالی که با برادر تنها 25 درصد اشتراک دارد و هر موجودی با فرزندش فقط 50 درصد ژن مشترک دارد بنابراین اگر کارگران تخمهایی را پرورش میدهند که تبدیل به خواهرانشان میشود این در واقع شاهکاریست از نظر انتقال ژن خوهران هفتاد و پنج درصد اشتراک ژنی دارند. بنابراین همیلتون این مسئله را با فداکاری و شایستگی فراگیر مرتبط می کند و آنرا از حالت معما در می آورد.
| |||||||||||||||||