
بررسی
کتاب سوسیوبیولوژی: تلفیق نوین
با حضور مترجم: عبدالحسین
وهابزاده
صفحه2
چالش ميان سوسيوبيولوژي و علوم اجتماعي
در ادامه
مجید لباف با طرح موضوع
چالش
میان سوسیوبیولوژی و علوم اجتماعی از دکتر حیدری بیگوند استاد جامعهشناسی و
عضو هیأت علمی دانشگاه فردوسی مشهد پرسید:
بحث
سوسیوبیولوژی
دو
چالش به وجود میآورد: اول اینکه در صورتی که بپذیریم طبیعت انسان نتیجه تکامل
ژنتیکی اوست، بر روی تفاوتهای بین افراد و گروهها به نوعی میتوان صحه گذاشت و
اینگونه آنرا توجیه کرد که تفاوتها به علت تفاوت در ذخایر ژنتیکی آنها و در
نتیجه اجتنابناپذیر است، و این میتواند موجب احیای نظریات جبرگراییجغرافیایی
و نازیسم شود و دوم اینکه این نظریه میتواند مکاتب بزرگ جامعهشناسی مثل
ساختارگرایی و کارکردگرایی را به چالش بکشاند چراکه اگر ما بپذیریم که هر رفتار
اجتماعی نتیجه تراکم میلونها موتاسیون است که در طول زمان ایجاد شده، که با
نظر کارکردگرایان و ساختارگراها که به کارکرد اصالت می دهند و نه به
انسان به عنوان حامل آن ساختها، تضاد دارد و با پذیرش سوسیوبیولوژی بیش
از نیمی از علوم انسانی باید سپر بیندازند.
دکتر
حیدری در پاسخ اظهار داشت: ? اصولا ساختارگرایی را علوم اجتماعی از زیستشناسی
برگرفتهاند و با نگرش داروینیستی مطابقت دارد و تناقضی میان آنها و
سوسیوبیولوژی وجود ندارد. بسیاری از تصوراتی که قبلا در قلمرو جامعهشناسی وجود
داشته باید دچار دگرگونی اساسی شود اما فونکسیونالیسم هیچ تضادی با یافتههای
زیستشناسی ندارد. من مایلم به بعد فلسفی قضیه اشاره کنم. علومی مثل زیستشناسی
که مبتنی بر مشاهده بیرونی هستند گیرندههای بیرونی را به کار میگیرند، در
حالی که در روانشناسی ژرفا و همینطور در روانشناسی گشتالت از طریق دروننگری
همدلانه میتوان به عمق وجود دیگری پی برد، که اینها میتوانند روشهای علوم
تجربی را که بر ادراک حسی مبتنی هستند به خوبی تکمیل کنند و جهانبینی
گستردهای را ایجاد نمایند که از یک طرف از طریق گیرندههای درونی اطلاعات را
میگیرد و از طرف دیگر از راه تجربیات بیرونی. این دو وجه همدیگر را تکمیل
میکنند و این برمیگردد به موضوعی که دکارت سالها قبل مطرح کرد که دنیای روح و
دنیای جسم دو دنیای متفاوتند که گرچه بین ایندو رابطه وجود دارد اما اینها
قابل مقایسه با هم نیستند، علی رغم اینکه امروزه در علوم اعصاب تحقیقات وسیعی
به کمک ثبت تکانههای مغز روی نمایشگر انجام شده، با وجود این نتایج به
دستآمده در حد پاراللیته است و این همانی نیست و اگر این دو افق با هم تلفیق
بشوند نتایج درخشانی به دست خواهیم آورد. مثلا در ارتباط با اپیژنز، اندامهای
موجود زنده در هنگام تشکیل با نظم معینی تشکیل میشوند. قانون فیلوژنز که هگل
در حدود یک قرن پیش مطرح کرد دیگر طرفدار ندارد اما به صورت دیگری دوباره برگشت
داشته است و این در مورد بعد انتوژنتیکی، یعنی تحولات از سلول تخم لقاح یافته
تا مرگ آن ارگانیسم رخ میدهد صادق است و این تحولات کم و بیش روند فیلوژنز را
تکرار میکند. در قلمرو روانشناسی تربیتی هم این مسأله را میبینیم، کودک در
مرحلهای از رشد خود همه چیز را به شکل اشباح میبیند یعنی همه چیز را به شکل
انسانگونه و حیوانگونه میبیند، همان حالتی که در فرهنگ هم رخ میدهد یعنی
انسان وقایع را در رابطه با ذات ماورائی میداند و اینها مراحلی است که هر
بچهای طی میکند تا به نقطهای میرسد در سه تا پنج سالگی که زبان را کسب
میکند. کارتون بریج که بیشتر از سی سال از عمرش را وقف چگونگی ارتباطگیری
زنبور عسل کرد و در نهایت جایزه نوبل را به همین واسطه دریافت کرد، مشاهده نمود
که زنبور عسل زبان نمادین خود را از طریق فیلوژنتیک کسب کرده است.استعدادهایی
نظیر انتقال اطلاعات درباره محل غذا از طریق ایجاد زاویهای بین بدنش با محور
کندوی عسل که نشان هنده زاویهای است که نور خورشید با محل منبع غذا میسازد و
زنبورهای عسل حتی در هوای ابری قادر به دریافت اشعه پلاریزه شده و یافتن محل
غذا میباشند، این استعدادهای حیرتانگیز در روند تکامل ایجاد شده و از طریق
فیلوژن منتقل شده است.
سوسیوبیولوژی و محیط زیست
در این جلسه همچنین دکتر حمید طراوتی، مترجم و از فعالان
محیط زیست ضمن بیان اینکه در پزشکی سندرومی به نام "دپرسیون ناشی از سن" داریم که
معمولا برای افراد بالاتر از 60 سال، کسانی که با نگاه گذشته خود، چیز بدردخوری
نمییابند پیشمیآید و من مطمئنم که آقای وهابزاده این بیماری را نخواهند گرفت
چون خدمت بزرگی به محیط زیست و ادبیات ایران کردند که از این بابت از ایشان
ممنونیم. اما ادوارد ویلسون که همه او را با سوسیوبیولوژی میشناسند جزو طرفداران
محیط زیست و در پی اثبات این قضیه است که محیط زیست زیربنای اقتصاد بوده و برای
توسعه اقتصادی اول باید محیط زیست را حفظ کرد و من میخواستم بدانم ادوراد ویلسون
معتقد است که بشر موفق میشود به پایداری محیط زیست دست پیدا کند و یا جزو بدبینان
است؟? ===وهابزاده گفت: ?در آخر فصل سوسیوبیولوژی انسان او تلویحا ابراز ناامیدی
میکند، نه از بایت اینکه انسان توان حفظ محیط زیست را نداشته باشد بلکه از این
بابت که انسان میراثی با خود از دوره کهن سنگی دارد، آنچه که ما به عنوان خشم،
نفرت، میل او به جنگ و قلمروطلبی و غیره میشناسیم پایههای ژنتیکی دارند، ویلسون
و برخی دیگر، انسان را موجودی قلمروطلب و قبیلهگرا میدانند، هرگاه شما عدهای را
در جایی جمع کنید بلافاصله تشکیل گروه و زیرگروه میدهند، حتی آزمایش نشان داده است
که اگر به صورت رندوم افرادی را تبدیل به دو گروه کاملا تصادفی کنیم پس از مدتی
این دو گروه برای خود هویتهای مستقلی قائلند و ویژگیهای خاصی را به خود و به گروه
مقابل خود نسبت خواهند داد. مبنای قبیلهگرایی در انسان بسیار قوی است و ویلسون بر
اساس این ساختاری که از گذشته در وجودمان مانده میگوید در این مورد دو راه حل
وجود دارد؛ یکی اینکه علوم اعصاب به نقطهای برسند که ما بتوانیم با دستکاری ژن این
صفات را از درون خودمان وجین کنیم و دیگری اینکه با جهانی شدن، جهان چنان با هم
درآمیخته شود که سیلان ژن بین زیرگروهها و گروههای بزرگ، هویتهای فردی و گروههای
کوچک را از بین ببرد و انسان این خصویاتی را که امروز دارد به این شکل از دست بدهد،
ولی در هر دو مورد ابراز ناامیدی میکند، ما میدانیم که تهاجم در انسان یک صفت
دست و پاگیر و مزاحم است ولی اگر بخواهیم آنرا وجین کنیم بسیاری از صفات مطلوب
دیگری که با این صفت مرتبط هستند نیز از بین میروند مثل ایثار یا همدلی و همدردی
با دیگران، که همه از یک آتشخانه نیرو میگیرند و اگر یکی از بین برود بقیه هم
نخواهند بود. بنابراین ابراز یأس میکند از اینکه ما بتوانیم برون رفتی از میراث
جانوری داشته باشیم ولی حداقل امیدوار است که صد سالی کار دارد تا ما به آن نقطه
برسیم که ندانیم چه باید بکنیم. او در سوسیوبیولوژی به محیط زیست اشارهای گذرا
میکند و میگوید این زیباییشناسی انسان که میل او را به جانوران و زیستگاهها به
صورت ذاتی پیش میبرد او را به طور خود به خود متحد منابع طبیعی و گونههای دیگر
میکند، یعنی از یک طرف او سعی دارد تبار حیوانی خود را با آمدن به شهر و زندگی
منزوی از طبیعت انکار کند، اما از طرف دیگر در شهر افسرده میشود و علاقهاش به
طبیعت او را به بیرون از شهر میکشاند و او بین ایندو نمیتواند از یکی خلاص شود
بنابراین امید به اینکه انسان بتواند یافتههای تکنولوژیک خود را در جهت حفظ
گونههای دیگر به کار بگیرد تا حدودی وجود دارد.
وهابزاده اضهار داشت: وقتی صحبت از شجاعت، فداکاری برای دیگران میکنیم این
فداکاری ممکن است به جای اینکه برای فرزندان باشد در قالب دیگری ریخته شود ولی بحث
ما در اینجا اینست که اگر فداکاری در این موجود نباشد و از آتشخانه فداکاری برای
فرزندانش نیرو نگرفته باشد نمیتواند برای دیگران هم کاری انجام بدهد، یعنی فرزند
او بسط پیدا میکند و می تواند برای فرزندان دیگر هم کاری انجام بدهد، ولی
یادمان باشد که اینها بعد از آنست که استعداد تصوری انسان و بسط فکری او آنقدر
توسعه پیدا میکند که میتواند یک چیز را جای چیز دیگری بگذارد ، اما انسان یک
موجود قدیم است، ما موجودی نیستیم که دیروز به وجود آمده باشیم و قرار باشد فردا از
بین برویم، تکامل این بشر چند میلیون سال طول کشیده و این بحثهایی که ما میکنیم
فقط در حدود دو هزار سال است که شکل گرفته و این دوهزار سال تنها به اندازه یک چشم
برهم زدن بیشتر نیست و اینکه ما خود را در این محدوده کوچک زمانی محدود کنیم و همه
چیز را در این چارچوب ببینیم ما را به شدت به کجراه خواهد برد.
وهابزاده گفت: چگونه است که وقتی ما یک دارو را میخواهیم آزمایش کنیم آنرا اول
روی موش، خرگوش و میمون آزمایش میکنیم، یعنی تلویحا میپذیریم که فیزیولوژی ما با
فیزیولوژی آنها یکسان است، یعنی به صورت دوفاکتو میپذیریم که با آنها خویشاوندیم
ولی در لحظهای که مسألهی اندیشه و مغز پیشمیآید، ما کاسه و کوزه را به هم
میریزیم و معتقدیم تافته جدا بافته هستیم، ما چنین چیزی نیستیم، اگرچه که ما
بسیاری از ان صفات را به درجاتی فوق العاده بالاتر داریم. ولی یادتان باشد که ما
این این صفات را حتی در ده هزار سال پیش هم نداشتیم. اینکه ما امروز نشسته ایم و
فقط از منطق صحبت می کنیم، یک دوره بسیار کوتاه و گذرا از زندگی بشر است و معلوم
نیست که فردا هم وجود داشته باشد یا نه ولی اینکه ما
ما این
میراث گذشتهی طولانی را انکار کنیم و فقط به لحظه بچسبیم به نظر من علمی نیست.
آنچه ویلسون میگوید اینست که انسان هم یک گونه است مثل بقیهی گونهها، اگرچه که
گونهایست بسیار متعالی و توانسته در طول دویست هزار سال حجم مغز خود را از 400
سانتیمتر مکعب به 2000 سانتیمتر مکعب برساند، ولی اینهم یک گونه است و زمانی ما
میتوانیم به مسائل این گونهی خاص پاسخ دهیم که او را هم مثل هرگونهی دیگری
بیاوریم در داخل دیسیپلین زیستشناسی و نوداروینی. در این صورت پرده خواهد افتاد و
خواهیم دید که بسیار چیزها را در مورد انسان ندیده بودیم . به عنوان مثال انسان و
گوزن در این ویژگی مشترک هستند که که هر دو اگر فرزند درون رحمشان ضعیف باشد و نر
هم باشد آنرا سقط میکنند، برای اینکه در جانورنی که چندزنی در میان آنها معمول
است، مرد باید برای تصاحب زن با مردان دیگر رقابت کند، به امروز نگاه نکنید که
میرود خواستگاری و یا نامه مینویسد برای فلان دختر که از او بخواهد با هم رابطه
داشته باشند، به این توجه کنید که این یک میراث قدیمی است در ما
نهفته، این موجود برای اینکه بتواند چند همسر داشته باشد
باید با مردان دیگر بجنگد و بایستی استعداد خود را به عنوان یک موجود قوی به زن
نشان دهد. اگر ضعیف به دنیا بیاید سرمایهگذاری ژنی مادر سوخته است، او نمیتواند
زنی انتخاب کند، گوزن ماده هم در صورتی که دچار سوء تغذیه شود و یا اینکه اختلالی
در جنین او پیش بیاید، اگر جنین نر باشد با سهولت بیشتری او را سقط میکند و در
انسان هم همینگونه است؛ شما بروید از بیمارستان آمار بگیرید ببینید چند درصد
بچههای سقط شده پسر هستند! بنابراین وقتی پرده میافتد و ما خود را به شکل یک
گونه میبینیم، میتوانیم به منشأ بسیاری از خصویات خود از جمله انتخاب همسر،
شیوههای رقابت با دیگران و همچنین معیشت پیببریم. این موجودی که تا دهه شصت حتی
زیستشناسی تولید مثل خودش را نمیشناخته، لازم است که او را بیاوریم به درون
دیسیپلین زیستشناسی، نه به این معنی که او را به یک حیوان فروبکاهیم بلکه به این
معنا که او هم همان ساختار ژنتیکی را دارد، همان سازگاریها را پیدا کرده، همان مسیر
تکاملی را رفته و اینها باید داغ خود را بر او گذاشته باشد بنابراین اگر او را از
این زاویه مطالعه کنیم بسیاری از چیزها بر ما معلوم میشود.
اگر چه رفتار
جوامع بدوی و انسان اولیه را میشود بر اساس دیسیپلین سوسیوبیولوژی تفسیر کرد
ولی هنوز یافتههای سوسیوبیولوژی ناتوان از تبیین پدیدههای اجتماعی امروز در
جهان پیچیده است اما اگر جامعهشناسی همان شیوهی تحقیق زیستشناسی نوداروینی
را بپذیرد، کار بسیار آسان میشود. ویلسون هیچ اظهار نظری در مورد ویژگیهای
جامعهشناسی و روانشناختی جوامع جدید ابراز نمیکند و اصلا تخصص خودش
نمیداند، حتی خودش میگوید که تمام عرصههای جدیدی را که قرار بود در
سوسیوبیولوژی حشرات ادغام کنم در کلاس دیگران تلمذ و جمع آوری کردم و امتیاز
بزرگ ویلسون اینست که او سنتزگر ماهری است و در زمینههای دیگر هم خود را نشان
داده است، مثل تنوع زیستی و جغرافیای زیستی جزایر، که او اینها را به صورت رشته
های تازه ای از علوم زیستی درآورده است.
بازگشت
|